فؤاد فاروقي (اديب و نويسنده لبناني)
اين انديشمند اهلسنت ميگويد: «وقتي كه بزرگان و انديشمندان در حلّ مشكلي به بنبست ميرسيدند، ميدانستند بايد به "علي (ع)" مراجعه كنند، به خدمت دوست بروند و از او ياري بخواهند. همان دوستي كه پيامبر (ص) همواره، صحّت داوريهايش را تأييد ميفرمود.
علي (ع) در تمام زندگياش، براي خدمت بله اسلام و مسلمانان، انواع مشقّات را بر خود هموار ساخت چه آن زمان كه در ركاب پيامبر (ص) براي گسترش اسلام، شمشير ميزد، چه در زمان خلفا و چه در زمان خودش. اما به گواه تاريخ، علي (ع) در زمان خلافت و امامت خويش، بيشتر از هر زماني رنج كشيد؛ زيرا او نمونه عدل بود، و سختگيريهايي كه براي هدايت مسلمانان معمول ميداشت، صد چندان بر خود تحميل ميكرد، صد چندان بر خود و خانوادهاش سخت ميگرفت. تا در تقدس او كمترين خللي وارد نيايد و اين چنين است كه امروز پس از گذشت قرنها، هنوز ميبينيم، اين "مهر علي" است كه بر دلها حكم ميراند؛ متبرك باد نامش.» ([1])
همچنين ميگويد: «جانم به فدايت (علي) كه شجاعت و رقّت در دل، زورمندي در بازو، و جهاني تأثر در چشم داري ... و در سوگ كسي اشك ميريزي كه جهان دو تن را بيش از همه دوست داشت: يكي دخترش فاطمه (س) و ديگري همسر او.»
«... اين بزرگمرد عالم اسلام "علي (ع)" بر دلها حكومت ميكرد و نه تنها آن زمكان، بلكه قرنها بعد نيز در حكومت او خللي پديد نيامده است.»
وي در فرازي ديگر در فضايل مولي علي (ع) چنين ميگويد: «علي را بر ديگر مسلمانان مزايايي است؛ علي زاده كعبه است؛ ازاينرو بسياري از مورّخان و پژوهندگان او را "فرزند كعبه" خواندهاند؛ زيرا مادرش او در كعبه، اين مكان مقدس مسلمانان، زاده است... علي (ع) نخستين مردي است كه به اسلام گرويده است.» ([2])
اين نويسنده روشنفكر لبناني ميگويد: «هرگاه دشواريهاي زندگي به من روميآورد و از رنج روزگار آزرده ميشوم، از اندوه خويش به آستان علي (ع) پناه ميبرم؛ زيرا او پناهگاه هر درماندهاي است. او بر ستمكاران همچون رعد و بر شكست خوردگان، ياري دلسوز و مشفق بود.» ([3])
شكيب ارسلان (ملقّب به اميرالبيان)
شكيب ارسلان، از نويسندگان زبردست عرب در عصر حاضر است. در جلسهاى كه به افتخار او در مصر تشكيل شده بود، يكى از حضّار در مقام بزرگداشت او پشت ميز خطابه چنين گفت:
«دو نفر در تاريخ اسلام پيدا شدهاند كه به حق شايستهاند «امير سخن» ناميده شوند، يكى على بن ابيطالب و ديگرى شكيب.»
شكيب ارسلان با ناراحتى برخاست و پشت تريبون قرار گرفت و از دوستش كه چنين مقايسهاى به عمل آورده بود، گله كرد و گفت: «من كجا و على بن ابيطالب كجا! من بند كفش على هم به حساب نميآيم.» ([4])
به خليل بن احمد گفتند: چرا علي(ع) را مدح نميكني؟ فرمود: چه بگويم در حقّ كسي كه دوستانش فضايل او را به جهت خوف كتمان كرده و دشمنانش نيز به دليل حسد از انتشار آن جلوگيري كردند، در حالي كه فضايل آن حضرت همه جا را پر كرده است.([5])
همچنين از وي پرسيدند: «علي (ع) شجاعتر است يا "عنبسه و بسطام"؟ گفت: "عنبسه و بسطام" را با افراد بشر بايد مقايسه كرد، علي (ع) مافوق افراد بشر است.»([6])
امام علي (ع) از ديدگاه انديشمندان غير مسلمان
جرج جرداق
آيا انسان بزرگي مانند علي (ع) را ميشناسي كه حقيقت انساني را به عقول و مشاعر بشري آشنا سازد؛ آن حقيقت انساني كه سرگذشتي چون ازل و آينده باقي چون ابديت و ژرفايي بس عميق دارد كه هر يك از صاحبان خرد و نفوس بزرگ، مطابق روش و طبع خود، آن را درك ميكند و ديگر انسانهاي عادي بدون اين كه خود بدانند در سايه آنان زندگي ميكنند... آن حقيقت كه اساس همه فلسفههاي مثبت است در مقابل فلسفههاي منفي. مقصودم از آن فلسفههاي كاوش از «مطلق» است كه عامل اساسي ثبات و پايداري انسانيت در وجود انسان است. كاوش از «مطلق» اگر تا اعماق مطلق ادامه يابد، به يكي از چهرههاي حقيقت خواهد رسيد. در اين بحث و پيگيري، انديشه و خرد و خيال و ساير فعاليتهاي ناشي از آنها دست به دست هم ميدهند، سپس به موقعيتها و عوامل و عموم تمايلات با داشتن معاني مختلف تطبيق مي گردند.
امام علي (ع) اين «مطلق» را به طور مخصوص دريافته، سپس با عقل و قلبش درك كرده است كه بالاترين قدرتها از پايداري و مقاومت روي آن مطلق ناشي ميگرد. علي (ع) بدينسان تجسميافته آن قدرت شگفتانگيز است كه او را در پيروزيها و شكستها يكسان نشان مي دهد؛ زيرا ملاك او در پيروزيها و شكستها همان قدرت است كه در ميدان جنگ چه با چهره پيروزي بيرون آيد و چه با شكست روبهرو شود و همچنين در ميدان سياست هر ميدان ديگر كه براي تكاپوي زندگي تصور شود، يكسان است.
تاريخ و حقيقت گواهى ميدهند كه او وجدان بيدار و قهّار، شهيد نامى، پدر و بزرگ شهيدان، فرياد عدالت انسان و شخصيت جاويدان شرق على بن ابىطالب است.
اي روزگار چه ميشد كه اگر هر چه قدرت و قوهاي داري به كار ميبردي و در هر زمان يك علي با عقلش، با قلبش، با آن زبانش، و با آن ذوالفقارش، به عالم مىبخشيدى؟! ([7])
جرجى زيدان
آيا على پسر عموى پيامبر و جانشين و داماد او نبود؟! آيا او آن دانشمند پرهيزگار و دادگر نبود؟! آيا او آن مرد با اخلاص و غيور نبود كه در پرتو مردانگى و غيرتش، اسلام و مسلمانان عزّت يافتند؟! ([8])
همچنين ميگويد: «معاويه و دوستانش براي پيشرفت و مقاصد فردي خود از هيچ جنايتي در يغ نداشتند، امام علي (ع) و همراهان او، هيچ گاه از راه راست، و دفاع از حق و شرافت، تخطي و تجاوز نميكردند... .»([9])
جبران خليل جبران (فيلسوف و شاعر بزرگ مسيحي)
من معتقدم كه فرزند ابيطالب نخستين عرب بود كه با روح كلى را رابطه برقرار نمود. او نخستين شخصيت از عرب بود كه لبانش نغمه روح كلي را در گوش مردمى طنين انداز نمود كه پيش از او نشنيده بودند.... او از اين دنيا رخت بربست در حالي كه رسالت خود را به جهانيان نرسانيده بود. او چشم از اين دنيا پوشيد؛ مانند پيامبراني كه در جوامعي مبعوث ميشدند كه گنجايش آن پيامبران را نداشتند و به مردمي وارد ميشدند كه شايسته آن پيامبران نبودند و در زماني ظهور ميكردند كه زمان آنان نبود. خدا را در اين كار، حكمتي است كه خود داناتر است.([10])
شبلى شميّل
شبلى شميل مادى مسلك مىگويد: «الامام على بن ابىطالب عظيم العظماء نسخة مفردة لم ير لها الشرق و لاالغرب صورة طبق الاصل لاقديما ولاحديثا؛ امام على بن ابىطالب بزرگ بزرگان، يگانه نسخهاى است كه شرق و غرب، نسخهاى مطابق او در گذشته و حال نديده است.» ([11])
ميخائيل نعيمه
«قدرت نمايي و قهرماني امام علي (ع) تها در حدود ميدانهاي جنگ نبود، قهرماني بود در صفاي بصيرت، و طهارت وجدان، و سحر بيان، و حرارت ايمان، و عمق روح انسانيت، و بلندي همّت، و نرمي طبيعت، و ياري محروم و رهايي مظلوم از چنگال متجاوز و ظالم، و فروتني براي حق به هر صورت و مظهري كه حق برايش تجلي نمايد، اين نيروي قهرماني هميشه محرك و انگيزنده است گرچه روزگارها از آن بگذرد... .» ([12])
هيچ مورخ و نويسندهاي هر اندازه هم كه از نبوغ و رادمردي ممتاز برخوردار بوده باشد، نميتواند ترسيم كاملي از انسان بزرگي مانند پيشوا علي (ع) را در مجموعهاي كه حتي داراي هزار صفحه باشد، ارائه دهد و دوراني پر از رويداهاي بزرگ، مانند دوران او را توضيح دهد.
تفكرات و انديشههاي آن ابرمرد عربي و گفتار و كرداري را كه ميان خود و پروردگارش انجام داده است، نه گوشي شنيده و نه چشمي ديده است. تفكرات، ايدهها و گفتار و كردار او خيلي بيش از آن بوده است كه با دست و زبان و قلم وي بروز كرده و در تاريخ ثبت شده است.([13])
دكتر بولس سلامه([14])
بولس سلامه ميگويد: «شبهايي كه بيدار بودم و با درد و رنج ميگذراندم، افكار و تخيلاتم مرا به گذشته ميكشاند. شهيد بزرگ، امام علي (ع) و سپس امام حسين (ع) به ياد من ميآمدند. يك بار براي مدتي طولاني گريستم و سپس شعر"علي و حسين" را نوشتم... .» ([15])
وي ميگويد: آرى، من يك مسيحى هستم، ولى ديدهاي باز دارم و تنگ بين نيستم. من يك مسيحى هستم كه درباره شخصيت بزرگي صحبت ميكنم كه مسلمانان درباره او مىگويند: خدا از او راضى است... .
على در قضاوت خود استثنايى قايل نمىشد و به طور مساوى آنچه را كه شايسته بود حكم ميكرد، و تفاوتى ميان ارباب و بنده نمىگذاشت.([16])
همچنين ميگويد: «علي (ع) به مقامي رسيده است كه يك دانشمند، او را ستاره درخشان آسمان علم و ادب ميبيند، و يك نويسنده برجسته، از شيوه نگارش او پيروي ميكند، و يك فقيه، هميشه بر تحقيقات و ابتكارات او تكيه دارد... . »([17])
بولس سلامه ميگويد: «دلائل عظمت اميرمؤمنان (ع) بلكه امير عرب، بيش از آن است كه به شمار آيد، و اگر كسي بخواهد آنها را به شمارد، مانند كسي است كه بخواهد ذرات اشعه آفتاب را در مشت بگيرد.»([18])
اين مسيحي روشنفكر در ضمن ادبياتي، حادثه ولادت اميرمؤمنان، حضرت علي (ع)، را در خانه كعبه چنين بيان ميكند:
«فاطمه شيرزني كه از درد (زايمان) به ناگزيري، به سراپرده كعبه عتيق و استوار پناهنده شد. فاطمه به حطيم كعبه نزديك شد و همانند خوشه انگور به پرده كعبه اويخت. مسجدالحرام از شادي تبسم كرد و بانگ سرودِ حجرالأسود به فلك رسيد. آن روزط دو صبحدم يك جا رسيد، يكي طلوع فجر بود و ديگري فروغ مولود. زمانه پير ميشود، ولي او همانند صبحدم پايدار ميماند، و هر روز با درخشش تازهاي طالع ميگردد.»([19])
سليمان كتّانى
اين دانشمند و اديب مسيحى، خطاب به امام علي (ع) ميگويد: تو زيبايي؛ ولي نه به خاطر چشمان سياهت، بلكه به خاطر بينش شعلهورت. تو زيبايي؛ نه به خاطر جمال سيمايت، بلكه به خاطر صفاي سرشتت. تو زيبايي؛ نه به خاطر گلوبندي رخشان بر گردن بلورينت، بلكه به خاطر جبروت خصلتها و خوي شكوهمندت، تو قهرماني؛ ولي نه به خاطر پيچيدگي مچ هايت. تو قهرماني؛ نه به خاطر پهناي شانهات، بلكه به خاطر چشمه فيضي كه نخست بر قلب و زبانت و سپس در گفتار و رفتارت سرازير شده است. ([20])
ابوالفرج اهرون مشهور به ابن العبري (مورّخ و دانشمند مسيحي)
وي درباره فضائل امام علي (ع) چنين ميگويد: «علي (ع) بود كه در عصر خلفا، خلأ ناشي از فقدان حضرت رسول اكرم (ص) را جبران نمود. او مبارزات عقيدتي را، پس از پيامبر (ص) بر عهده داشت. احتجاجات و مناظرات آن حضرت، در تاريخ گواه بر اين مطلب است. وجود مقدس حضرتش، در كنار خلفا، خلأيي را كه از فقدان مقام والاي نبوي حاصل شده بود، پر ميكرد و كتابهاي شيعه و سنّي، سرشار است از اين گونه مسائل، و نمونه بارزش سخن عمر: "لو لا عليٌّ لهلك عمر" است؛ كه حد اقل هفتاد بار آن، در تاريخ ضبط گرديده است.» ([21])
استاد فؤاد افرام بستاني (اديب و نويسنده مسيحي لبنان)
وي ميگويد: «علي بن ابيطالب (ع) داراي شخصيت جذابي است كه مورّخان و دانشمندان درباره آن قلمفرسايي نمودهاند، و عقول نقادان و اشخاص فكور در فهم اين شخصيت كوشش كردهاند، و سالكان و زاهدان به هدايت او راه پيمودهاند و بسياري از ادبا در زير پرچم آن حضرت قد افراشتهاند.
شگفتا! عظمت اين مرد بزرگ تا چه حد است و بلنداي مقام اين اسوه ادب تا چه اندازه است؟ علي (ع) داراي روح بزرگ و اخلاص شديد و ايمان قوي بود.
علي (ع) در هموار ساختن راه اسلام كه دين جديدي بود و خشنود كردن پيامبر (ص)، پسر عمويش نهايت تلاش و كوشش خود را به كار برد. در آن زمان كه پيامبر (ص) ناچار شد به مدينه هجرت كند، علي (ع) به جاي آن حضرت در بستر قرارگرفت و از اين كار كوچكترين هراسي به خود راه نداد.
حكمت نزد پسر ابوطالب پر معني و زيبا است، عقل ناب و خالص او حكمت را گرفته و در بوتهزار انديشه خود پرورش داده و به زيباترين شكل به جهانيان نشان داده است.
علي (ع) بيش از هر كس حكيم است. او در تمام مواعظ و خطبههاي خود فيلسوفي بيمانند است.» ([22])
ايليا پاولويچ - پطرو شفسكي (مورّخ و خاورشناس روسي)
علي (ع) پرورده محمد (ص) و عميقاً به وي و امر اسلام وفادار بود... علي تا سر حدّ شور و عشق پايبند دين بود. صادق و راستكار بود، در امور اخلاقي بسيار خردهگير و از نامجويي و مال پرستي به دور و بيشك هم مردي سلحشور و هم شاعر و تمام صفات لازمه اولياءالله در وجودش جمع بود. ([23])
لامنس (مستشرق بلژيكي)
براي عظمت علي (ع) اين بس است كه تمام اخبار و تواريخ علمي اسلامي از او سرچشمه مي گيرد. او حافظه و قوه شگفتانگيزي داشت، همه علما و دانشمندان، اخبار و احاديث خود را براي وثوق و اعتبار به او ميرسانند.
علماي اسلام از مخالف و موافق، از دوست و دشمن، مفتخرند كه گفتار خود را به علي (ع) مستند دارند؛ زيرا گفتار او حجيّت قطعي داشت و او باب مدينه علم بود و با روح كلي پيوستگي تامّ داشته است. ([24])
جانين (شاعر آلماني)
وي ميگويد: «علي (ع) را جز آن كه دوست بداريم و شيفته او باشيم چارهاي نداريم؛ زيرا جوان شريف و بزرگواري بود، وجدان پاكي داشت كه از مهرباني و نيكي لبريز بود، و قلبش مملوّ از ياري و فداكاري بود، و از شير شرزه شجاعتر بود، ولي شجاعت ممزوج با رقّت، لطف، دلسوزي، مهر و عاطفه.» ([25])
رودلف ژيگر (محقق و نويسنده آلماني)
وي ميگويد: «در صدر اسلام علي بن ابيطالب (ع)، يكي از دانشمندان بي نظير اسلام بود. علي (ع) در كشورهاي ديگر به خصوص در ايران به خوبي شناخته ميشد؛ در حالي كه مردي جوان به شمار ميآمد، و كمتر اتفاق ميافتاد كه يك دانشمند جوان بتواند در خارج از زادگاه خويش معروفيت و احترام پيدا كند.» ([26])
ولتر (نويسنده فيلسوف قرن هيجدهم فرانسه)
وي در كتاب «رسالهاي درباره آداب و رسوم ملتها»، خلافت علي (ع) را مستند شناخته و معتقد است كه پيامبر اسلام (ص) وصيت كرده، و حتي از صحابه، قلم و دوات خواسته كه حضرت علي (ع) به جانشيني خود منصوب كند.
ولتر از اجراء نشدن اين وصيت متأسف است و ميگويد: «آخرين اراد ه پيامبر اسلام (ص) اجرا نشد»؛ زيرا او علي را به جانشيني خود منصوب كرده بود، و حال آن كه پس از رحلتش، عدهاي ابوبكر را برگزيدند.» ([27])
بارون كاردایفو ( دانشمند فرانسوی)
وي مینویسد: «علی مولود حوادث نبود، بلكه حوادث را او به وجود آورده بود، اعمال او مخلوق فكر وعاطفه و مخیله خود اوست، پهلوانی بود كه درعین دلیری، دلسوز و رقیق القلب، و شهسواری بود كه در هنگام رزم آرایی، زاهد از دنیا گذشته بود. به مال و منصب دنیا اعتنایی نداشت و در حقیقت، جان خود را فدا نمود. روحی بسیار عمیق داشت كه ریشه آن ناپیدا بود و در هر جا خوف الهی آن را فراگرفته بود.» ([28])
مادام ديالافوا (سياح فرانسوي)
وي ميگويد: «احترام علي (ع) در نزد شيعه به منتهي درجه است، و حقاً هم بايد اين طور باشد؛ زيرا اين مرد بزرگ علاوه بر جنگها و فداكاريها كه براي پيشبرد اسلام كرد، در دانش، فضائل، عدالت و صفات نيك بينظير بود، و نسلي پاك و مقدس هم از خود باقي گذارد. فرزندانش نيز از او پيروي كردند، و براي پيشرفت مذهب اسلام مظلومانه تن به شهادت دادند. اميرالمؤمنين، علي (ع)، كسي است كه همه بتهايي را كه اعراب، شريك خداي يگانه ميپنداشتند شكست، و وحدت و يگانهپرستي را تبليغ كرد. علي (ع) كسي است كه تمام اعمال و رفتارش نسبت به مسلمانان منصفانه بود. علي (ع) كسي است كه تهديد و نويدش قطعي بود. وي در ادامه اين بحث، خطاب به خود چنين ميگويد: چشمان من! گريه كنيد و اشك خود را با آه و نالهام مخلوط نمائيد! و براي اولاد (ص) كه مظلومانه شهيد شدند، عزاداري كنيد.» ([29])
گابريل دانگيري (نويسنده و محقق فرانسوي)
وي ميگويد: «شخصيت علي (ع) داراي دو ويژگي برجسته و ممتاز است كه در هيچ يك از قهرمانان بزرگ نميتوان يافت:
نخست آن كه علي (ع) در حال كه قهرمان بود، عنوان امامت را هم دارا بود. سردار شكستناپذير جنگ بود و هم عالم زبردست علوم الهي و فصيحترين خطيب صدر اسلام به شمار ميرفت. آيا ممكن است قهرمان مشهور تاريخ اروپا را تصور كرد كه متون مقدس را استادانه تفسير نموده و نكات مهم تورات و انجيل را شرداده و از بالاي منبر نطق نموده و بغرنجترين معضلات قانون مدني و قانون جزا را حل نمايند؟
آيا ميتوان روحانيان بزرگ مسيحي را در نظر مجسم كرد كه شمشير به دست به خيل دشمنان هجوم برده و ديوارهاي محكمترين دژها را فرو ريزند؟ علي (ع) يگانه و تنها نمونهاي است كه تاريخ از اين جهت به ما نشان مي دهد و اگر او تنها يكي از اين دو جنبه را ادرا بود، همان يكي براي جلب نظر تحسين و اعجاب ما كافي بود.
ويژگي دوم اين كه علي (ع) در عين آن كه از طرف مسلمانان سنّي يا شيعي مذهب به منزله يكي از بزرگترين مفاخر اسلام مورد ستايش و تكريم قرار گرفته است، بي آن كه خود خواسته باشد، تمام فرق و مذاهب اسلامي كه تا امروز در گوشه و كنار جهان وجود دارند، او را پيشواي خود ميشناسند. آيا سرنوشت چنين مردي كه ميليونها نفر از ساكنان زمين به او عشق ميورزند، و به صورتهاي مختلف او را صميمانه مورد ستايش و احترام قرار ميدهند، و نفوذ و قدرت او به اندازه اي است كه تا قرنها هزاران نفر از دوست دارانش شكنجه و مرگ را از جان و دل پذيرفتند، و از سازش با برادران ديني خود درباره عقيده اي كه در نظر آنها ممكن بود به افتخار و عظمت علي (ع) خلل رساند سر باز زدند، منحصر به فرد و يكتا نيست؟» ([30])
واشنگتن اورنيك (محقق و نويسنده امريكايي)
وي ميگويد: «علي (ع) از برجستهترين خانواده هاي نژاد عرب، قريش بود. او داراي سه خصلت بزرگ: شجاعت، فصاحت، و سخاوت بود. روح دلير و شجاع او بود كه او را شايسته عنوان (شير خدا) نمود، لقبي كه پيامبر (ص) به عطا فرمود.» ([31])
ويل دورانت (مستشرق مشهور انگليسي)
علي (ع) در جواني، نمونه كامل تواضع، تقوا، نشاط و اخلاص، در راه دين است. خوشمنظر و نيكو خصال، و پرانديشه و درست پيمان بود.»([32])
توماس كارلايل (فيلسوف بزرگ انگليسى)
«امّا على، ما را نمىرسد، جز اين كه او را دوست بداريم و به او عشق بورزيم، زيرا او جوانمردى بس عاليقدر و بزرگ نَفْس بود؛ از سرچشمه وجدانش مهر و نيكويى مىجوشيد؛ از دلش شعلههاى شور و حماسه زبانه مىزد. شجاعتر از شير ژيان بود، ولى شجاعتى ممزوج با لطف و رحمت و عواطف رقيق و رأفت داشت. در كوفه غافلگير و كشته شد. شدّت عدلش موجب اين جنايت گرديد. چنان كه هر كس را مانند خو د عادل ميديد. پيش از مرگش درباه قاتل خود گفت: اگر زنده ماندم، خودم ميدانم [با ضارب چه كنم] و اگر درگذشتم، كار به دست شما است؛ اگر خواستيد قصاص نمائيد، در برابر يك ضربت تنها يك ضربت زنيد، اگر درگذريد به تقوا نزديكتر است.» ([33])
ژنرال سرپرسي سايكس (از مشاهير خاورشناسان انگليسي)
وي درباره فضايل امام علي (ع) ميگويد: «او [علي بن ابيطالب (ع)] از ميان خلفا به شرافت و بزرگواريس نفس مشهور، و به غايت ماقب حال زيردستان خود بود. القائات فرستادهها و نماينده ها در او اثري نداشت. به هديههاي آن ترتيب اثر نمي داد، با حريف مكّار و غدّار خود معاويه هرگز طرف نسبت نبود كه براي رسيدن به مقصودي كه داشت سخت ترين جنايات را مرتكب شده و رذل ترين وسايل را براي پيشرفت خود برميانگيخت. دقت و مراقبتهاي خيلي سخت او [امام علي(ع)] در امانت و ديانت باعث شده بود كه اعراب حريص كه تمام امپراطوري را غرت كرده بودند از وي ناراضي باشند؛ ولي صداقت، صحت عمل، دوستي كامل، ريالضت، عبادت از روي صدق، خلوص يا تجرد، وارستگي، آداب و خصائل محموده قابل توجهي كه در او وجود داشت حقيقتاً صورت قابل ستايشي به وي داده بود. اين كه اهالي ايران در او مقام ولايت قايل شده و او را به اصطلاح سرپرست حقيقي و مربي الهي ميدانند واقعاً اين قاعده قابل تحسين و شايان بسي تمجيد است. اگرچه مقام و مرتبه او خيلي بالاتر از اينهاست.» ([34])
رينولدالين نيكلسون (محقق و خاورشناس معروف انگليسي)
وي ميگويد: «علي (ع) برجستگيها و فضائل بسيار داشت. او هوشيار، دورانديش، شجاع، صاحب رأي، حليم، وفادار و شريف بود.» ([35])
اشعاري از يك مسيحي در مدح و ستايش امام علي (ع)
عــليٌّ امـيرالـمؤمنينَ صَـريـمَةٌ و مـالِسـواهُ فـي الـخِلافَةِ مَـطمَعُ
لـهُ النَّسبُ الأعـلي و اسلامُهُ الَّـذي تــقدَّمَ فــيه وَ الـفضائلُ أجـمعُ
و لـو كـنتُ أهـوي مـلّةً غـيرَ مـلَّتي لَـما كـنتُ الاّ مسـلماً اَتَشَـيَّعُ
ترجمه: اميرمؤمنان را انديشهاي است والا، و جز او را خلافت زيبنده نيست. برترين نسب از آن اوست، و او نخستين كسي است كه به اسلام گرويد، او كانون همه فضائل بود. اگر من بخواهم آييني جز آيين خود برگزينم، بيتريد جز مسلمان شعيه نخواهم شد.([36])
امام على (ع) از ديدگاه برخي از مخالفانش
معاوية بن ابىسفيان
معاويه از بزرگترين دشمنان امام علي (ع) است، و پيوسته در كنار پدرش (ابوسفيان) با مسلمانان جنگيده، و سرانجام در «فتح مكه» كه سال هشتم هجرت بود، به ناچار «اسلام» را پذيرفت، ولي در باطن «كفر» خود را حفظ نمود.([37])
مخالفتهاي آشكار و پنهان معاويه و عمّال وي، و طغيانهاي بي حدّ و حساب آنان در برابر امام علي (ع) زبانزد خاصّ و عام است، و كسي نيست كه اين واقعيّت را انكار نمايد. دشمني معاويه نسبت به امام علي (ع) از حدّ فزون است، به گونهاي كه دشمنيهاي او نسبت به امام علي (ع) و يارانش در مقايسه با عداوتها و ظلمهاي پدرش ابوسفيان نسبت به پيامبر اكرم (ص) و مسلمانان بيشتر بوده است.
مگر «معاويه» و دارو دستهاش هشتاد سال بر ضدّ امام علي (ع) قيام نكردند؟ مگر آنان در منابر رسمي و نمازجمعهها بر سبّ و ناسزاگويي مولا علي (ع) بسيج نشدند؟
مگر سرمايهها و درهم و دنانير «بنياميّه» براي نابود كردن فضايل و مناقب اميرالمؤمنين به كار گرفته نشد؟
مگر معاويه نبود كه در مقابل امام علي (ع) صفآرايي كرده و جنگيد، و سرانجام، مسلمانان را نيز فريب داد، و با حيله و نيرنگ به مسند خلافت نشست و مردم را از حكومت صالحان محروم گردانيد؟
سخن كوتاه اين كه: با تمام تلاشهاي پليد و بسيج دولتي، و مزدور كردن مبلغان خودفروش و ... سرانجام نتوانستند بر مراد خويش نايل آيند، بلكه گاه و بيگاه خود نيز مجبور ميشدند لب به اعتراف گشوده و فضايل موليالموحدين علي (ع) را بازگو كنند، زيرا حقيقت سرانجام پيروز است. با مراجعه و مطالعه در منابع اصيل شيعه و سنّي، درمييابيم كه حتّي دشمنان درجه يك آن امام همام در مواضع متعدد در مورد عظمت شخصيّت و كمال و فضايل آن حضرت سخنها گفتهاند؛ از معاويه اعترافات مهم و قابل توجّهي در مورد عظمت شخصيت و فضايل موليالموحدين علي (ع) نقل شده است.
در اينجا به اختصار و از باب نمونه به ذكر برخي از اعترافات معاويه، طرفداران، عمّال و كارگزاران وي و برخي ديگر از مخالفان آن حضرت ميپردازيم.
معاويه در نامهاي به امام علي (ع) نوشت: «به جانم سوگند كه من منكر فضايل اسلامي و خويشاوندي تو با رسول خدا (ص) نيستم.»
همچنين معاويه به ابوهريره گفت: «گمان نميكنم كه من براي زمامداري، از علي شايستهتر باشم.»([38])
معاويه روزي به وزير و مشاورش (عمرو بن عاص) گفت: «سوگند به خدا من حتماً ميدانم كه اگر علي (ع) را بكشم، مستحقّ آتش دوزخ خواهم شد، و چنانچه او مرا در اين جنگ (صفّين) بكشد، باز هم من در آتش خواهم بود! "عمروبن عاص" پرسيد: پس چرا با علي ميجنگي؟ معاويه گفت: پادشاهي نازاست!!»([39])
روزي محصن ضَبى بر معاويه وارد شد، معاويه از او پرسيد: از كجا مىآيى؟ او (براى چاپلوسى) گفت: از نزد بخيلترين مردم، على بن ابيطالب! معاويه بانگ برآورد و گفت: «واى بر تو، چگونه على را بخيلترين مردم مىنامى در حالى كه اگر يك خانه پر از طلا و يك خانه پر از نقره داشت، طلاها را پيشتر از نقرهها به بينوايان مىداد و به طلا و نقره مىگفت: اى طلاى زرد و اى نقره سفيد! (برويد) و غير علي را فريب دهيد. آيا متعرض من ميشوي يا مرا تشويق ميكني و ميفريبي؟ هرگز، فريب تو را نميخورم، به تحقيق كه تو را سه طلاقه كردم كه ديگر رجوعي در آن نيست.»([40])
ابن ابي الحديد معتزلي شارح نهجالبلاغه مينويسد: «هنگامي كه جاسوسان معاويه اعزام مالك اشتر توسط امام علي (ع) به مصر را به او گزارش دادند و او مأمور مالياتي "قلزم" را ـ با وعده معافيت از پرداخت مالياتهاي موجود و مالياتهايي كه بعداً جمع آوري مي كند ـ وادار نمود تا مالك اشتر را قبل از رسيدن به مركز استانداري مصر بكشد. او هم با تظاهر به دوستي علي (ع) مالك را با عسل مسموم مورد پذيرايي قرار داد و او را شهيد كرد و عهخد نامهاش را ـ كه در حقيقت اساسنامه حكومت اسلامي تنظيم شده از ناحيه امام اميرمؤمنان (ع) و در اختيار وي براي اجراي عملي آن در مصر بود ـ عيناً براي معاويه فرستاد. معاويه وقتي كه اين اساسنامه مطالعه و بررسي كرد، آن را سرشار از علم و برخوردار از عاليترين فرازهاي قانوني و نقش سرنوشتساز كشورداري يافت؛ بهت زده شد و حالت تعجب و حرص بر پيگيري و نگهداري آن نوشته از وي نمايان گرديد.
وليد بن عقبه كه حاضر در مجلس بود، پيشنهاد سوزاندن اساسنامه و ديگر نامههاي ارسالي از مالك و علي (ع) را مطرح كرد. معاويه گفت: بس است، تند مرو كه رأي قابل قبولي نداري. وليد گفت: آيا رأي صحيح اين باشد كه اعلام شود چنين اثري به دست آمده، تا مردم بدانند احاديث و نوشتههاي ابوتراب علي (ع) نزد تو است و تو از آن بهره برادري علمي و حكومتي مي كني؟
معاويه گفت: «واي برتو، آيا دستور ميدهي يك اثر علمي همانند اين اسناد را به آتش كشم؟ به خدا سوگند علمي جامعتر و حكيمانهتر از اين آثار و نوشتهها به گوشم نرسيده است.»
وليد گفت: اگر اين چنين از مقام علمي و قضايي علي (ع) به شگفت آمدهاي، پس از چه رو به جنگ و كشتار با وي برخاستهاي؟ معاويه بعد از قدري بگو مگو درباره زمامداران قبل از اميرالمؤمنين، علي (ع)، و سكوت گفت: «بگذاريد من در عهدنامه مالك اشتر تأمّل و بررسي نمايم، زيرا من نه علمي را خوانده و برخورد كردهام كه جامعتر و حكيمانهتر از آن باشد و اثري ديدهام كه از حيث اشاره به آداب قضايا، احكام و سياست اين چنين پر مايه و پر محتوا باشد.»([41])
مرحوم شيخ عباس قمي در منتهي الآمال مينويسد: معاوية بن ابيسفيان گفت: «به خدا قسم راه فصاحت و بلاغت را بر قريش كسي غير از علي (ع) نگشوده و قانون سخن را كسي غير از او تعليم نكرده است.»([42])
جرير از مغيره نقل ميكند: «زماني كه علي (ع) به شهادت رسيد، معاويه خواب بود، او را بيدار كردند و خبر شهادت آن حضرت به وي رساندند. معاويه برخاست، نشست و سپس شروع به گريه كرد و گفت: "انا لله و انا اليه راجعون" زن وي فاخته هم از خواب بيدار شد و گفت: تو ديروز بر علي (ع) طعن ميزدي و در حق وي ناسزا ميگفتي و امروز براي او گريه ميكني؟
معاويه گفت: واي بر تو! من گريه ميكنم بر كسي كه مردم از علم، حلم و بردباري اش محروم شدند. واي بر تو اي فاخته، آنچه از علم و فضل و سوابق او از بين رفت تو نميداني.»([43])
عمرو بن عاص
عمرو بن عاص، اشعارى در مدح و عظمت امام على سرود و براى معاويه فرستاد كه ترجمه بخشى از آن چنين است:
«سفارشهاى رسول خدا (ص) را در مورد على (ع) فراوان شنيديم، پيامبر (ص) در روز غدير خُمّ بالاى منبر رفت و ولايت على (ع) را اعلام كرد، در حالى كه همه همراهان آن حضرت حاضر بودند كه (پيامبر) اميرىِ مؤمنان را از طرف خدا به على (ع) بخشيد، در حالى كه خوب امير و جانشينى (براى پيامبر) بود.»([44])
در تاريخ آمده روزي معاويه، دشمن سرسخت امام علي (ع) به اتفاق فرزند نابكارش يزيد، و عمرو بن عاص نشسته بود؛ در اين هنگام شخصي از مصر هديه نفيسي (قاليچه نفيسي) آورد و به معاويه اهداء كرد. معاويه در آن روز پيشنهاد عجيبي به يزيد و عمرو بن عاص كرد، گفت: «هر يك از ما يك بيت شعر در شأن علي (ع) بگوئيم و شعر هر كدام از ما، اگر از نظر ظاهر و معني، جالب و زيبا بود، اين هديه مال او باشد.»
يزيد و عمرو بن عاص پيشنهاد معاويه را پذيرفتند.
معاويه گفت:
خَيرُالوَري مِـن بَـعد احـمد حَـيدَرٌ و الـنّاسُ ارضٌ و الـوصيُّ سَـماءٌ
يعني: «بهترين مردم بعد از پيامبر (ص)، حيدر است؛ زيرا تمام مردم به منزله زمين هستند و علي (ع) به مثابه آسمان است، و هر چه بركت از زمين به دست ميآيد از آسمان است؛ زيرا اگر آسمان نبارد و آفتاب به زمين نتابد...هرگز از زمين چيزي روييده نخواهد شد و حقاً شعر خوبي انشاد كرده است.»
عمرو بن عاص در مقابل او گفت:
و هُو الَّـذي شَـهِدَ الـعدُوُّ بـفضله و الفَضلُ مـا شَـهِدَت بـه الأعـداءُ
يعني: «علي (ع) كسي است كه مثل معاويه دشمن او، او را ستايش و تمجيد مي كند، و فضيلت آن است كه دشمن بگويد: پس علي (ع) كسي است دوست و دشمن اعتراف به فضل او دارند و او را ستايش ميكنند.»
يزيد گفت:
كَمَـلـيحَةٍ شَـهِدَت بِـها ضَـرّائُـها و الحُسنُ مـا شَـهِدَت بـه ضَـرّاءُ
يعني: «علي (ع) همچون بانوي زيبا روي و نمكيني است كه هووهاي او، به نيكي و بزرگواري او گواهي دهند، زيبايي آن است كه هووها به آن گواهي دهند.»
به هر حال شعر عمرو بن عاص از نظر شيوايي عبارت، برنده تشخيص داده شد، و آن هديه، نصيب او گرديد.([45])
در مناقب خوارزمي آمده است كه معاويه براي مقابله با امام علي (ع)، جهّال شام و عناصر فرومايه را فريفت، و دنياطلبان را با مال و مقام خريداري كرد، درباره شيوه مبارزه با امام علي (ع) با مشاورانش به رايزني پرداخت. برادرش (عقبه) گفت: اي معاويه! اين كار بزرگي است كه جز با عمرو بن عاص كه داهيه زمان و مكّار دوران است سامان نگيرد. مردم شام نيز نسبت او گرايشي دارند. معاويه گفت: به خدا راست گفتي، اما او از دوستداران علي است، ميترسم دعوتم را اجابت نكند.
عقبه گفت: او را با مال و مقام تطميع كن.
معاويه نامهاي به عمرو بن عاص نوشت و در آن نامه از مظلوميت عثمان سخن گفت و خود را خليفه عثمان خواند كه قصد خونخواهي او را دارد و علي (ع) او را به قتل وي متهم كرد كه معاويه در صدد جنگ با اوست.
عمرو بن عاص نامه معاويه را خواند و در پاسخ او نوشت: نامه تو را خواندم و در آن تأمّل كردم. مرا دعوت كردهاي كه از اسلام شانه خالي كنم و با تو در گمراهي جسورانهات همراه شوم و در باطل، ياور تو باشم و به روي علي (ع) شمشير بكشم، در حالي كه او برادر رسول خدا، وصيّ او، ادا كننده دين او عمل كننده به وعدههاي او، همسر دختر او ـ كه سيده زنان اهل بهشت است ـ و پدر دو سبط گرامي حسن و حسين، آقايان جوانان اهل بهشت است. چنين چيزي هرگز روا نباشد...
ابوالحسن، برادر رسول خدا و وصيّ او را، بغي و حسد بر عثمان متهم ساختي و او را محرّك قتل عثمان شمردي كه اين ادّعا دروغ و تهمت است. واي بر تو اي معاويه! آيا ميداني كه ابوالحسن در محضر پيامبر جانفشاني كرد، در بستر او آرميد، به اسلام سبقت گرفت و براي خدا هجرت نمود و پيامبر خدا درباره او فرمود: «او از من است و من از او هستم.»
و در روز غدير خُم گفت: «مَن كنتُ مولاهُ فَعَلىٌّ مولاهُ، اللّّّّّهُم والِ مَن والاهُ و عادِ مَن عاداهُ، و انصُر مَن نَصَرهُ و اخذُل مَن خَذَلَهُ» و در روز خيبر درباره او گفت: «فردا پرچم را به دست كسي ميدهم كه او خدا و رسول را دوست دارد، و خدا و رسول او را دوست دارند.» و در آن روز كه مرغي بريان شده در محضر پيامبر حاضر بود و از خدا خواست كه بهترين مخلوقش را بفرستد تا با او همغذا شود، علي آمد، و در غزوه بنينضير فرمود: «عليٌّ قاتلُ الفجَرةِ و امامُ البَررةِ و مَنصورُ مَن نَصَرهُ، مخذولٌ مَن خذلهُ؛ علي (ع) قاتل فاجران، و امام ابرار است هر كه ياريش كند منصور است، و هر كه دست از ياريش بردارد مخذول است.»
درباره او گفت: «علي امامكم بعدي؛ علي (ع) پس از من پيشواي شما است.» و براي من و تو و خويشاوندانش تأكيد فرمود كه: من در ميان شما دو چيز گرانسنگ را ميگذارم: كتاب خدا و عترتم. فرمود: «أنا مدينة العلم و عليٌّ بابها» و تو خود ميداني اي معاويه! كه آياتي در فضيلت او رسيده كه درباره هيچكس نرسيده است؛ مانند آيات «يُوفُونَ بِالنَّذْرِ...»([46]) و «إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ...»([47]) و «أَفَمَن كَانَ عَلَى بَيِّنَةٍ مِّن رَّبِّهِ وَيَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِّنْهُ...»([48]) و «مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْه...»([49]) و «...قُل لا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى...»([50]) سپس به ذكر رواياتي چند از پيامبر اكرم (ص) در فضايل اميرالمؤمنين پرداخت و در خاتمه نامه نوشت: اي معاويه! اين پاسخ نامه تو! نامهاي است كه اگر كسي عقل يا دين داشته باشد، فزيب آن را نميخوردى والسلام.
معاويه نامه عمرو بن عاص را گرفت و مطابق آن بار ديگر مال و رياست را بر او عرضه داشت، اشعاري براي او نوشت و باز هم عمرو بن عاص با اشعاري پاسخ منفي داد. مجدداً معاويه نامهاي نوشت و منشور ولايت مصر را همراه نامه براي او فرستاد همينجا عمرو بن عاص به فكر فرو فرو رفت كه چه كند! شب را با بيخوابي سپري كرد، در حالي كه اشعاري ميسرود. همين كه صبح شد غلامش «وردان» را كه مرد خردمندي بود طلبيد و با وي به رايزني پرداخت. وردان گفت: اگر با علي (ع) باشي، آخرت داري، امّا دنيا نداري و همين براي تو ميماند، و اگر به معاويه رويآوردي، دنيا داري، امّا از آخرت محرومي. تو ميداني كه دنيا برايت باقي نميماند. حال بينديش كه كداميك را انتخاب ميكني؟!
عمرو بن عاص لبخندي زد و اشعاري سرود بدين مضمون: وردان با هوشمندي حقيقت را بيان كرد، امّا حرص و عشق به دنيا مرا رها نميسازد! ازاينرو با آگاهي به عواقب امر، دنيا را برميگزينم؛ اين بگفت، و رهسپار شام شد.
پسرش عبدالله و غلامش وردان، او را منع كردند و همين كه به دو راهي شام و عراق رسيدند، وردان گفت: اين راه عراق و راه آخرت است و آن راه، راه شام و راه دنيا! به كدامين راه خواهي پيمود؟ گفت: راه شام را.([51]) به اين ترتيب عمرو بن عاص دين به دنيا فروش، به عنوان يك همكار و مشاور نيرنگباز در خدمت معاويه درآمد.
مروان حكم
«مروان بن حكم» در سالهاي نخست هجرت پيامبر اكرم (ص) به دنيا آمد، و همراه پدرش «حكم بن ابيالعاص» به طائف تبعيد شد، او هنوز به دنيا نيامده بود، كه پيامبر اسلام (ص) او را در «صلب پدر» لعنت كرد.
وي كه پس از يزد بن معاويه به خلافت رسيد، با امام سجاد (ع) روبرو شد و گفت: «هيچ كس از مسلمانان بيش از علي (ع) از عثمان طرفداري نكرد و مانع كشتن او نشد.
امام سجاد (ع) فرمود: "پس چرا بر منابر دشنامش ميدهيد؟" مروان گفت: كار رياست و سلطنت ما جز به اينگونه استوار نميشود.»([52])
فضايل امام علي (ع) از زبان خواهر عمرو بن عبدودّ
در جنگ خندق نبرد سختي بين حضرت علي (ع) و عمرو بن عبدودّ از شجاعان عرب در گرفت. در نبر طولاني و سخت، عمرو فرصتي پيدا كرد و شمشير خود را بر سر اميرالمؤمنين (ع) فرود آورد، به آن حضرت جراحتي رسانيد، حضرت چون شير زخمخورده شمشيري بر پاي او زد و پاي او را قطع كرد و عمرو، به زمين افتاد، حضرت بر سينهاش نشست، عمرو گفت: «يا علي قد جلستَ منيّ مجلساً عظيماً؛ اي علي در جاي بزرگي نشستي.» آنگاه چون مرا كشتي جامه از تن من باز مكن، حضرت فرمود: اين كار بر من خيلي آسان است.
ابن ابيالحديد و ديگران گفتهاند: چون اميرالمؤمنين (ع) از عمرو ضربت خورد چون شير خشمناك بر عمرو شتافت و با شمشير سر پليدش را از تن جدا كرد و بانگ تكبير برآورد، مسلمانان از صداي تكبير علي (ع) دانستند كه عمرو كشته شد. پس رسول خدا (ص) فرمود: «ضربت علي (ع) در روز خندق بهتر است از عبادت جنّ و انس تا روز قيامت.»
خواهر عمرو، وقتي بر سر جنازه برادرش آمد، برخلاف رسم آن زمان ملاحظه كرد كه جنازه برادر «مثله» نشده، و زره عمرو را كه مثل آن در عرب پيدا نميشد با ساير اسلحه و و لباسهايش به غارت نرفته است. گفت: «ماقتله الاّ كريم»؛ برادر مرا نكشته است، مگر مردي كريم.
سپس از قاتل برادرش پرسيد، كيست كشنده برادر من؟ جواب دادند: شمشير خدا و شير اسلام «علي بن ابيطالب».
خواهر عمرو اشعاري سرود كه ترجمه دو بيت آن چنين است: «اگر برادرم را جز علي، شخص ديگر كشته بود، تمام عمرم را با گريه و زاري ميگذراندم. ولي كشنده برادرم در جهان نظيري ندارد!! از سوي ديگر پدر او در شرافت و فضيلت مهتر و سرور مردم بود.»([53])
نكته شايان توجّه اين كه زنان از نظر عواطف و احساسات بر مردان برتري دارند، و روشن است كه هنگام قتل و مرگ برادر چه غوغايي برپا ميكنند، آنهم چون «عمرو بن عبدودّي» كه برابر هزار مرد جنگي به حساب ميآمد! ولي بزرگواري و شخصيّت بينظير علي (ع) تمام اين پيشبينيها را مغلوب ساخت و خواهر وي را به مديحهسرايي و ثناگويي واداشت!! آري علي مردي است كه كافران و اهلكتاب در برابر عدالت و عظمت او پيشاني ادب بر خاك زير پايش ميسايند!!
نتيجه سخن
اين همه اعترافها و گواهيها بر حقانيت موليالوحدين، امام علي (ع)، از جانب خلفاي سهگانه بيانگر چيست؟ وقتي كه خلفا اقرار ميكنند كه او «اعلم الناس»، «افقه في دين الله»، «اقضي اهل المدينه» است؛ آنگاه اظهار ميكنند: بدون او قادر بر حلّ مشكلي نيستند([54])؛ آنگاه كه او را مولاي خود و مولاي هر مؤمن و مؤمنهاي ميدانند و اعتراف به صدور حديث منزلت و حديث غدير مي كنند، و آنجا كه در قضاوت بين مردم و بيان حكم الهي اشتباه ميكنند و اميرالمؤمنين، علي بن ابيطالب (ع) آنها را به اشتباهشان آگاه ميكند و از خطايي كه كردهاند بازميدارد؛ و آنگاه كه علي (ع) را در مناظره يهود و نصاري به كمك ميطلبند و خود قادر به پاسخويي نيستند؛ همه اين اعترافها گواه چيست؟ آيا براستي بر طبق اسلام به خلافت رسيده و بر اساس شريعت اسلام حكم كردهاند؟ اگر حديث ثقلين ميگويد: با تمسّك به اهلبيت و قرآنكريم هرگز گمراه نميشويد، چگونه اين اين حديث را كنار گذاشته و به غير اهلبيت عصمت و طهارت تمسّك بجوئيم؟ آيا ميتوانيم هم به روش «خليفه ثاني» باشيم كه گفت: كتاب خدا ما را كافي است؛ و هم در روش پيامبر اعظم اسلام (ص) قرار بگيريم كه فرمودند: «كتاب خدا، با عترت سبب هدايت و نجات شماست؛ إن تمسّكتم بهما لن تضلُّوا أبداً»
آيا نجات امّت اسلام در روش و بيان رسول خدا (ص) است كه قرآن درباره او فرمود: «و ماينطق عن الهوي إن هو إلاّ وحيٌ يوحي...»؛([55]) يا در روش خليفه دوم كه در بسياري از موارد گفت: «لولا عليٌّ لهلك عمر» و نيز گفت: «أعوذ بالله من معظلة لا علي بها» و نيز گفت: «عليٌّ اقضانا»؟
با توجه به مطالب يادشده، ما به حكم عقل و برهان معرفت و عبوديت، و حديث ثقلين و منزلت، و حديث سفينه و... به كسي تمسّك ميجوييم و ولايت كسي را بر گردن مينهيم كه پيامبر اعظم (ص) از طريق وحي او را عِدل قرآنكريم قرار داده و تمسّك به او را مايه نجات و هدايت بشريت دانسته، و خلفاي سهگانه خود را با نبود او از اداره امور مملكتي و قضاوت بين مسلمانان و پاسخگويي در برابر ديگران عاجز ميدانستند.
هدف نويسنده از آوردن كلمات انديشمندان اهلسنت و اندشمندان غير شيعي، براي تبيين و نشان دادن بزرگي شخصيت آن امام همام نبوده است؛ زيرا شخصيت متّكي علي (ع) احتياج به استمداد از گفتارها و افكار ديگران ندارد و عظمت خود ساخته آن بزرگوار به هيچگونه پشتوانهاي نيازمند نيست. وجود امام علي (ع) چون وجود عقل است كه هر چيز بايد بدو سنجيده شود، و ارج و قابليت هر پديده به پايگاه عالي او منتهي گردد و او را تنها بايد به خود و فروغ ذات خود شناخت. اين شخصيت، اين انسان، كه آيينه صفات خداوندي است، به هيچ معرّفي جز نشان دادن شخصيتش با بيان ارزشهايي كه خدا و رسولش براي وي بيان كردهاند، نيازمند نيست. علي (ع) را با كدام گفتار و افكار ميتوان سنجيد. علي آقيانوس بيكرانهاي است كه دست يافتن بر اعماق ذخاير و گنجينههاي فضيلت و دانشش كار هيچ شناور و غواصّي نيست. امّا در عين حال ما انسانهاي خاكي كه خود را شيعه و تابع آن حضرت ميدانيم، بايد بكوشيم كه در پيمودن راه زندگي، اين انسان مقدّس را كه همه دقايق عمرش را با درخشانترين برنامه به پايان برده است درست بشناسيم، تا او و طرز انديشه و عمل او در روح و روان ما تجسّم يابد و ما را دايم به پيروي و اقتداي به او وادر كند، و فضايلش براي ما سرچشمه توليد فضايل باشد؛ براين اساس در اين نوشتار مختصر خواستهايم كه به سوي اين آقيانوس بيكران با وسايل گوناگون راه يابيم، و در پي بردن به اين موجود شگفتانگيز و معماي خلقت، از نيروي فكري ديگران استمداد جوييم و به وسيله رشتههاي تابنده افكار با اين خاور تابناك بيشتر آشنا شويم. در اينگونه نظرها، كه بسياري از گذشتگان و معاصران از مذاهب مختلف درباره آن امام همام اظهار شده است تنها عظمت و سرافرازي براي صاحبان اين نظرهاست كه توانستهاند هر يك در حد امكان خود، اين روح بيكران را بشناسند و اين فروغ پايدار را با چشم بصيرت خويش بنگرند و به اين شعاع آسماني با ديده اعجاب و حقيقت شناسي خيره شوند، و با نورافكن عقل و احساسات، مردي نوراني را در خلال تاريخي تاريك و پر حوادث جستجو كنند، تاريخ به وسائل گوناگون دست ميزد تا شايد بتواند از گسترش اين فروغ تابان بكاهد و در برابر آن ابرهاي تيره و پوشانندهاي به وجود آورد. امّا تلألؤ شگفتآور حقيقت به پهن شدن و نفوذ خود ادامه داد و انديشههاي بلند انسانهاي آزاد و روشنفكر را به خود جلب كرد، تا در ظلمات تاريخ سرچشمه حيات فضايل و بخشنده بقاي انسانيت را بيابند. براين اساس، دوستداران و ارادتمندان آن حضرت، به شكلهاي مختلف خاكساري خويش را نسبت به آستان مقدس و گرامياش اظهار داشتهاند و قطعاً قطرهاي از درياي بيكران كرامات و فضايل آن امام همام را دريافت و بيان كردهاند، تا از منظري ديگر بر آن حضرت بنگريم و آن بزرگوار را از زبان ديگران مورد بررسي قرار دهيم.
خوش تر آن باشد که وصف دلبران گفته آید در حدیث دیگران
در فراز پاياني اين نوشتار، به برخي از گفتهها و اعترافات دشمنان آن حضرت اشاره شد؛ بيان اين سخنان و اعترافات، ماهيّت مخالفان و دشمنان آن حضرت را براي همگان روشن مينمايد؛ زيرا هر انسان عاقل و صاحب خرد، خطاب به دشمناني چون معاويه خواهد گفت: اگر علي (ع) چنين بود، چرا در مورد آن حضرت آن گونه رفتار كرديد؟ آيا اينگونه رفتار با ولي خدا، نشانه آلودگي در دنيا و هواپرستي نيست؟ همچنين دستآورد ديگر اينگونه مطالب، اين است كه: طرفداران و عمّال و كارگزاران شجره ملعونه بنياميّه و ديگر دشمنان آن حضرت، با وجود بغض و كينهاي كه نسبت به آن امام همام در ضمير خبيث خويش داشتند، در مواضع متعددي به عظمت و كمال آن امام بزرگوار اعتراف كردهاند.
سخن آخر: از آنچه ذكر شد، به روشني درمييابيم كه فضايل و مناقب اميرالمؤمنين (ع) از لا به لاي پردههاي ضخيم تاريكي عبور نموده و شرق و غرب عالم را پر كرده است، در حقيقت ميتوان اين مسئله را جزء خوارق عادات زندگي آن امام همام بر شمرد و آن را مصداق روشن آيه شريفه: «يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ»([56])؛ آنها ميخواهند نور خدا را با دهانهاي خود خاموش سازند، ولي خدا نور خود را كامل ميكند، هر چند كافران خوش نداشته باشند.
علي نور خداست و نور خدا خاموش شدني نيست و اگر تمام عالم جمع شوند نميتوانند آن را خاموش كنند. بسيار تلاش كردند و ميكنند تا نور او را خاموش كنند، امّا روز به روز، اين نور پر فروغتر شد و ميشود، تا جايي كه دشمنان قسم خورده حضرتش به آن اعتراف نمودند. «الفضل ما شهدت به الاعداء؛ فضيلت آن است كه دشمنان بر آن گواهي دهند.»
نه بقا كرد ستمگر نه بجاي ماند ستم ظالم از دست شد و پايه مظلوم بجاست
و آخر دعوانا أن الحمد لله ربّ العالمين
[1] - محمد ابراهيم سراج، امام علي (ع)، خورشيد بيغروب، ص279-280.
[2] - همان، ص278.
[3] - كريم خاني و صمداني، علي (ع) فراسوي اديان، ص18، قم، نشر دانش حوزه، چاپ اول، 1383ش.
[4] - استاد مرتضي مطهري، سيرى در نهج البلاغه ، ص19، چاپ دهم، انتشارات صدرا، تهران، 1373ش.
[5] - احقاق الحقّ، ج4، ص2.
[6] - شهيد مطهري، سيري در نهج البلاغه، ص16.
[7] - جرج داق مسيحي لبناني، صوت العدالة الانسانية، ج1، ص23 و 24.
[8] - جمعي از دبيران، داستان غدير، ص293، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامي، قم، 1362 ش.
[9] - محمد ابراهيم سراج، امام علي (ع)، خورشيد بيغروب، ص325،تهران، مؤسسه انتشارات نبوي، چاپ اول، 1376ش.
[10] - عبدالفتاح عبدالمقصود، الامام علي بن ابيطالب (ع)، ترجمه: سيد محمد مهدي جعفري، چاپ اوّل، ص19.
[11] - صوت العدالة الانسانية، ج1، ص19؛ الغدير، ج6، ص308 .
[12] - عبدالفتاح عبدالمقصود، الامام علي بن ابيطالب، ج1، مقدمه، ترجمه: سيد محمد مهدي جعفري، ص17، چاپ سوم، چاپخانه حيدري، تهران، 1353ش.
[13] - صوت العدالة الانسانية، ج1، ص7.
[14] - بولس سلامه، اديب و حقوقدان بزرگ مسيحي لبناني است. وي 3500 بيت شعر در فضيلت امام علي و حسنين - عليهم السلام – سروده و همچنين يك كتاب 300 صفحه اي با عنوان «عيدالغدير» به رشته تحرير درآورده است.
[15] - عذرا انصاري، جلوه ولايت، ص304، چاپ اول، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامي، قم، 1376ش.
[16] - داستان غدير، ص301.
[17] - كريم خاني و صمداني، علي (ع) فراسوي اديان، ص20، قم، نشر دانش حوزه، چاپ اول، 1383ش.
[18] - همان، ص44-45.
[19] - همان، 50-51.
[20] - درسهايي از ائمه معصومين (ع)، ص12.
[21] - كريم خاني و صمداني، علي (ع) فراسوي اديان، ص33.
[22] - كريم خاني و صمداني، علي (ع) فراسوي اديان، ص40-41.
[23] - محمد ابراهيم سراج، امام علي (ع)، خورشيد بيغروب، ص331.
[24] - سيد ابراهيم الحسيني السعيدي، علي آيينه حقنما، ج2، ص24، ناشر : چاپ آذرآبادگان ،تبريز ، 1368ش.
[25] - محمد ابراهيم سراج، امام علي (ع)، خورشيد بيغروب، ص324.
[26] - كريم خاني و صمداني، علي (ع) فراسوي اديان، ص23.
[27] - جمعي از دبيران، داستان غدير، ص293.
[28] - محمد ابراهيم سراج، امام علي (ع)، خورشيد بيغروب، ص331.
[29] - اكبر اسد عليزاده، امام علي (ع) از نگاه انديشمندان غير شيعه، ص100-101، چاپ اول، مؤسسه امام صادق (ع)، قم، 1381ش.
[30] - كريم خاني و صمداني، علي (ع) فراسوي اديان، ص64- 66.
[31] - كريم خاني و صمداني، علي (ع) فراسوي اديان، ص15.
[32] - كريم خاني و صمداني، علي (ع) فراسوي اديان، ص24.
[33] - عبدالفتاح عبدالمقصود، الامام علي بن ابيطالب، ج1، مقدمه، ص13.
[34] - اكبر اسد عليزاده، امام علي (ع) از نگاه انديشمندان غير شيعه، ص100-101.
[35] - كريم خاني و صمداني، علي (ع) فراسوي اديان، ص27.
[36] - مناقب خوارزمي، ص48.
[37] - ابن ابيالحديد، شرح نهج البلاغه، ج15، ص114و 174.
[38] - محمد ابراهيم سراج، امام علي (ع)، خورشيد بيغروب، ص345.
[39] - علامه مجلسي، بحارالانوار، ج33، ص50.
[40] - محمد ابراهيم سراج، امام علي (ع)، خورشيد بيغروب، ص345.
[41] - ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج6، ص72-74.
[42] - شيخ عباس قمي، منتهي الآمال، ج1، ص252، نشر پيام آزادي، تهران، چاپ اول، 1379ش.
[43] - شيخ الاسلام، ابراهيم بن محمد حموينى، فرائدالسمطين، ج1، ص372-373، چاپ اول، مؤسسة المحمودي للطباعة و النشر، بيروت، 1400ق.
[44] - ابن عساكر، ترجمة الامام علي بن ابيطالب (ع)، از تاريخ دمشق، ج2، ص89.
[45] - حكايتهاي شنيدني، ج4، ص36.
[46] - انسان/7.
[47] - مائده/55.
[48] - هود/17.
[49] - احزاب/23.
[50] - شوري/23.
[51] - مناقب خوارزمي، ص129-130.
[52] - محمد ابراهيم سراج، امام علي (ع)، خورشيد بيغروب، ص352.
[53] - ابن ابي الحديدة شرح نهج البلاغه، ج1، ص20-21.
[54] - چنان كه در منابع اصيل اسلامي شيعه و سني آمده است كه: هرگاه مشكل علمي و قضايي براي هر يك از خلفا در دوران خلافتشان پيش ميآمد به آن امام همام مراجعه ميكردند. درباره خليفه دوم آمده است كه وي بارها به عجز خود و دانش و فضل بيكران امام علي (ع) اعتراف نموده است كه مرحوم علامه اميني در «الغدير» 73 مورد از اعترافهاي وي (خليفه دوم) را به طور مستند ثبت كرده است. ( به عنوان نمونه ر.ك: مسند احمد، ج2، ص352؛ صواعق المحرقه، ص76؛ رياض النضره، ج2، ص194، 198-197، 244؛ تذكرة الخواص، ص85، 88-87؛ مناقب خوارزمي، ص48، 58، 60؛ تاريخ ابن عساكر، ج2، ص325؛ تاريخ ابن كثير، ج7، ص359؛ طبقات ابن سعد، 461-459، 860 و ديگر منابع اصيل اهلسنت... .)
[55] - نجم/4و 3.
[56] - صف/8.




