آفــــــاق انــدیــشــه هــا  تأسیس 1388

در این وبلاگ مطالب بسیار آموزنده در مباحث معارف اسلامی...سیاسی و... درج می گردد.

آفــــــاق انــدیــشــه هــا  تأسیس 1388

عسکری اسلامپور کریمی
آفــــــاق انــدیــشــه هــا  تأسیس 1388 در این وبلاگ مطالب بسیار آموزنده در مباحث معارف اسلامی...سیاسی و... درج می گردد.

از جمله پیامدهای شایعه سازی/شكل ­گيري فضاي ناسالم اجتماعي

از جمله پیامدهای شایعه سازی/شكل ­گيري فضاي ناسالم اجتماعي

از جمل پیامدهای شایعه، شکل­گیری فضای ناسالم اجتماعی است؛ وضعيت محيط اجتماعي و فضاي زندگي انسانها، نقش بسزایی در شكل گيري روحيات و اعمال و رفتار انسان­ها دارد. اين بدان دليل است كه انسان، بسياري از صفات و خصائص خود را از محيط اجتماعيش كسب مي­كند.ازاین­رو، هر اندازه محيط اجتماعي به امور متعالي و ارزشي گرايش داشته باشد، افراد جامعه نيز، كشش و تمايلشان به همان سمت و سو خواهد بود و اگر محيط جامعه به آلودگي و گناه، متمايل باشند، افراد نيز جذب جريان غالب شده و در نهايت، نظام اجتماعي به سراشيبي سقوط و تباهي كشيده مي­شود. امام علی(ع) درباره تأثير محيط و شرايط زمانه بر اخلاق و روحيات انسان، مي­فرمايند :«اَلنَّاسُ بِأُمَرَائِهِمْ أَشْبَهُ مِنْهُمْ بِآبَائِهِمْ؛ شباهت مردم به شرايط زمانه خود، بيش از شباهت به (اخلاق و روحيات) پدرانشان است».[1]از جمله اموری كه موجب آلودگي محيط جامعه و شكل­گيري فضاي ناسالم اجتماعي مي­شود، رواج و انتشار شايعات و سخنان كذب و بي­اساس است. هنگامي كه جامعه از فضائل و ارزشهاي متعالی، چون راستگويي و صداقت، حق­گويي و استوار گويي، كه از عوامل رشد و تعالي و سلامت يك نظام اجتماعي محسوب مي­شود، فاصله پيدا كند و در مقابل، رذائل و گناهاني مانند شايعه­سازي و دروغ پردازي، تهمت، گزافه­گويي و سخن چيني در جامعه رواج بيابد، طبيعتاً محيط اين جامعه، فضايي آلوده و نامطلوب محسوب خواهد شد؛ زیر از يك سو افراد خود را از تيررس اين رذائل و گناهان در امان نديده و امنيت فكري و رواني خود را از دست مي­دهند و از سوي ديگر، آحاد جامعه به مرور زمان، از اين صفات ناپسند كه در جامعه شيوع دارد، متأثر خواهند شد. بدیهی است كه در چنين شرايطي، قبح اين رذائل و ناهنجاري­ها در نظر اقشار مختلف مردم جامعه كه

سدّي عظيم و مانعي استوار در برابر ارتكاب گناهان معاصي محسوب مي­شود، شكسته شده و انجام آنها سبك و كوچك جلوه مي­كند و در نتيجه، حريم شكني و مخالفت با اوامر و نواهي الهي رواج خواهد يافت. ناگفته روشن است است كه در چنين جامعه­اي، افراد خود را به اصول و ارزشهاي ديني و اخلاقي پايبند ندانسته و نظام اجتماعي، سلامت و ثبات خود را در رسیدن به اهداف مقدس و متعالي از دست خواهد داد.

قرآنکریم در نكوهش مسئله نشر شايعات، اكاذيب و زشتي­ها در جامعه مي­فرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشِيعَ الْفاحِشَةُ فِي الَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ؛ كساني كه دوست دارند زشتيها در ميان مردم با ايمان شيوع يابد، عذاب دردناكي در دنيا و آخرت در انتظارشان است و خداوند مي­داند و شما نمي­دانيد».[2]

اين آيه شریفه، جهت تحريم اشاعه فحشا، دريك تهديد عمومي به تمام اعصار و نسلها هشدار داده است و همگان را از ترويج گناهان و زشتيها بر حذر داشته است.[3]از این آیه شریفه دو نکته مهم قابل برداشت است:

1ـ واژه «فاحشه» به معنای «هر فعل و قولي كه قبح و زشتي آن بزرگ» باشد[4]، است و به گفته مفسران، منظور از آن مطلق فحشا بوده و شامل هرگونه نشر فساد و اشاعه زشتيها مي­شود[5]؛ چه نشر شايعات و سخنان باطل، چه آشكار كردن عيوب و اعمال زشت ديگران، چه انجام علني معاصي و گناهان در جامعه، چه بر پايي مراكز گناه و فساد، چه در اختيار مردم قرار دادن وسايل گناه و اموري از اين قبيل، همه از مصاديق اشاعه فحشا است.[6]

2ـ همچنين با توجه به معناي «فاحشه» بايد گفت كه اصولاً نه تنها انتشار اخبار كذب و برداشتهاي ذهني بي اساس در ميان مردم، امري نادرست و آفت سلامت محيط اجتماعي محسوب مي­شود، بلكه اشاعه اعمال و رفتارهاي ناپسند و نامشروع، هر چند كه واقعيت هم داشته باشد، كاري نكوهش شده است و سبب خدشه دار شدن ارزشهاي ديني و اخلاقي در جامعه و آلودگي فضاي اجتماع می­گردد. زیرا به صرف حقيقت داشتن يك مسئله نمي­توان آن را در جامعه پخش نمود، چون حقايق و واقعيتها از حيث موضوع متفاوت بوده و احكام مختلفي دارند؛ بيان و انتشار حقايقي كه معروف و پسنديده است نه تنها اشكال ندارد، بلكه به آن توصيه نيز شده است.[7]ولي اگر موضوع حقايق و واقعيتها، گناهان و لغزشهاي ديگران باشد، اشاعه آنها مخالف رضا و خشنودي پروردگار بوده وازاین­رو هيچ انسانی حق ندارد اين امور را تحت اين عنوان كه «واقعيت است»، به ديگر افراد جامعه انتقال دهد؛ بلكه همواره بايد اين سخن گوهربار امام علي(ع) توجه داشته باشد كه فرمود: «فَزِنْ کَلاَمَکَ وَاعْرِضْهُ عَلَى الْعَقْلِ وَالْمَعْرِفَةِ فَإِنْ کَانَ لِلَّهِ وَفِی اللَّهِ فَتَکَلَّمْ بِهِ وَإِنْ کَانَ غَیْرَ ذَلِکَ فَالسُّکُوتُ خَیْرٌ مِنْه؛ هرگاه خواستي سخني بگويي، قبل از گفتن، آن را بر عقل و معرفت خود عرضه كن، پس اگر آن سخن را براي خدا و در راه خدا يافتي، آن را بر زبان آور و اگر غير از آن بود پس سكوت از بيان كردن آن بهتر است».[8]


[1] - تحف العقول، ج1، ص208.

[2] - نور، آیه19.

[3] - رازي، فخر، مفاتيح الغيب، بيروت، انتشارات دارالفكر، چاپ اول، 1415ق، ج12، ص184.

[4] - المفردات في غريب القرآن، ج1، ص484.

[5] - طباطبایی، محمدحسین، المیزان فی تفسیر القرآن، بیروت، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، 1393ش، ج15، ص93.

[6]- مکارم شیرازی، ناصر و همکاران، تفسیر نمونه، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳72ش، ج14، ص406.

[7] - وسائل الشیعه، ج12، ص296.

[8] - بحارالانوار، ج68، ص285.



تاريخ : ۱۴۰۴/۱۰/۲۶ | ۲:۵۰ ب.ظ | نویسنده : عسکری اسلامپور کریمی |

انس امام کاظم (ع) با قرآن

عسکری اسلامپورکریمی

انس امام کاظم (ع) با قرآن

در سيره امام كاظم(‏ع) آمده است كه قرآن را نيكو و زيبا مى‏خواند و هنگام تلاوت، محزون مى‏شد و شنوندگان از تلاوت او گريان مى‏شدند. گويا انسانى را مورد خطاب قرار مى‏دهد.»[1]

همچنین مرحوم شیخ مفید می‌نویسد: «آن حضرت دانشمندترین مردم زمانه‌اش بود و بیش از همه حافظ کتاب الهی و خوش صداترین آنان در قرائت قرآن بود. هنگام قرائت، آهسته و حزن‌آور می‌خواند و می‌گریست و شنوندگان هم گریه می‌کردند، اهل مدینه او را «زین المجتهدین» ‌نامیدند».[2]

امام کاظم(ع) به ابرهه مسیحی فرمود: با کتاب خودت چقدر آشنایی؟ پاسخ داد: به متن و تأویل آن آگاهم. هشام می‌گوید: امام کاظم(ع) شروع کرد به قرائت انجیل، آنگاه ابرهه گفت: حضرت مسیح این چنین می‌خواند و جز او هیچ کسی چنین نخوانده است و از پنجاه سال پیش تا کنون در جستجوی چنین شخصیتی بودم؛ و دراین هنگام، ابرهه توسط امام(ع) مسلمان شد.[3]اين گونه رابطه برقرار كردن با قرآن کریم و قرائت زنده و با حسّ و شعور، نشانه ادب قارى در پيشگاه اين كلام مقدّس است.

حفص مي‌گويد: حضرت موسي بن جعفر (ع) به مردي فرمودند: «أَ تُحِبُّ الْبَقَاءَ فِي الدُّنْيَا؟ فَقَالَ: نـَعـَمْ؛ فَقَالَ(ع): وَ لِمَ؟ قَالَ: لِقِرَائةِ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ؛ فَسَكَتَ عَنْهُ فَقَالَ(ع) لَهُ بَعْدَ سَاعَةٍ: يَا حَفْصُ! مَنْ مَاتَ مِنْ أَوْلِيَائِنَا وَ شِيعَتِنَا وَ لَمْ يُحْسِنِ الْقُرْآنَ عُلِّمَ فِي قَبْرِهِ لِيَرْفَعَ اللَّهُ بِهِ مِنْ دَرَجـَتِهِ، فَإِنَّ دَرَجَاتِ الْجَنَّةِ عَلَى قَدْرِ آيَاتِ الْقُرْآنِ يُقَالُ لَهُ: اقْرَأْ وَ ارْقَ فَيَقْرَأُ ثُمَّ يَرْقَى؛ قـَالَ حـَفـْصٌ: فـَمـَا رَأَيـْتُ أَحـَداً أَشَدَّ خَوْفاً عَلَى نَفْسِهِ مِنْ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ(ع) وَ لَا أَرْجَى النَّاسِ مِنْهُ وَ كَانَتْ قِرَائَتُهُ حُزْناً فَإِذَا قَرَأَ فَكَأَنَّهُ يُخَاطِبُ إِنْسَاناً؛ آيا بقاي در دنيا را دوست داري؟ آن شخص كه از تربيت شدگان مكتب امامت بود، عرض كرد: آري آن حضرت پرسيدند: چرا؟ عرض كرد: براي آن كه به قرائت سورة محبوب خود، «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» بپردازم. امام كاظم (ع) پس از لحظه‌اي سكوت فرمودند: «يا حفص! اگر از شيعيان ما، كسي قرآن را به خوبي فرا نگرفته باشد [چون به حقيقت آن ايمان دارد] در جهان برزخ، قرآن به او تعليم داده مي‌شود تا خداي سبحان با معرفت قرآن بر درجات او بيفزايد؛ زيرا درجات قرآن به اندازه آيات قرآن است. به قاري گفته مي‌شود: بخوان و بالا برو. او نيز مي‌خواند و بالا مي‌رود. حفص گويد: من احدى را نـديـدم كـه بـر خـود بـيـمـنـاك تر باشد از امام کاظم(ع) و نه امـيـدوارتـر از او ديـدم، و قـرآن را مـحـزون (و با ناله) مى­خواند، و هنگامى كه قرآن مى خواند گويا با انسانى روبرو سخن گويد».[4]

در جهان برزخ زمينه‌اي براي تكامل عملي نيست، تا انسان با انجام كاري واجب يا مستحب به كمال برتر عملي برسد، ولي راه تكامل علمي باز است؛ نظير آنچه در خواب براي روح، معلوم مي‌شود و براي آگاهي به آن حركت فراگيري از قبيل كوشش­هاي بدني در زمان بيداري راه ندارد و بسياري از علوم و معارف دين در آن جا براي انسانها روشن و مشهود خواهد شد و چون عدد درجات بهشت به عدد آيات نوراني قرآن­كريم است، براي امضاء و نشانه‌گذاري درجات شيعيان، ابتدا از تعليم قرآن بهره‌مند خواهند شد و سپس با فرمان «اقرأ» مي‌خوانند و در درجات بهشت صعود مي‌كنند.

صعود در درجات بهشت پاداش قرائت در عالم آخرت نيست؛ زيرا در عالم برزخ، تكليف و عمل مكلّفانه كه جزا را به همراه داشته باشد نيست؛ بلكه صعود بهشتيان در درجات بهشت، همان ظهور انس با قرآن در دنياست.

قرآئت قرآن آن امام همام با حزن آميخته بود، هنگامي كه آیات الهی را قرائت مي‌كرد گويا با كسي سخن مي‌گفت و اين ويژگي تلاوت با تدبّر و تفكّر است كه قاري متدبّر، خود را گاهي «مخاطِب» و گاهي «مخاطَب» خداوند مي‌يابد.

امام کاظم (ع) نه تنها فقط انس و الفت با قرآن داشت و در آيات آن تدبر و تفكر مى­كرد، بلكه آيات آن را در تمام صحنه­های زندگی به کار می­بست و در مقام استدلال با خصم بدان استناد می­کرد:

روزى پيشواى هفتم به يكى از كاخ‏هاى مجلّل هارون الرّشيد، در بغداد رفت. هارون با نِخوت و غرور پرسيد: اين قصر از آنِ كيست؟ و هدفش اين بود كه اين قدرت و شكوه ظاهرى را به رُخ امام بكشد. حضرت بدون اين كه كوچك‏ترين اهميتى به سراى پر زرق و برق او بدهد، با كمال صراحت فرمود: اين خانه، مأواى فاسقان است، همان كسانى كه خداوند درباره آنان مى‏فرمايد: «سَأَصْرِفُ عَنْ آيَاتِيَ الَّذِينَ يَتَكَبَّرُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَإِنْ يَرَوْا كُلَّ آيَةٍ لَا يُؤْمِنُوا بِهَا وَإِنْ يَرَوْا سَبِيلَ الرُّشْدِ لَا يَتَّخِذُوهُ سَبِيلًا وَإِنْ يَرَوْا سَبِيلَ الْغَيِّ يَتَّخِذُوهُ سَبِيلًا؛ به ‌زودی آنان که در زمین بدون هیچ حقی تکبر ورزیدند، از آیات من روی‌گردان می‌شوند؛ آنان که هر آیه‌ای ببینند، ایمان نمیآورند؛ اگر راه رشد را بیابند به آن اعتنا نمی‌کنند و اگر راه انحراف و ستم را پیدا کنند، آن را می‌پیمایند»[5]، هارون از اين پاسخ عصبانى گرديد و در حالى كه خشم خود را به سختى پنهان مى‏كرد، با التهاب پرسيد: پس اين مكان از كيست؟ امام بى‏درنگ فرمود: (در حقيقت) اين خانه از آن پيروان ماست كه ديگران با زور و قدرت تصاحب نموده‏اند.[6]

هارون آشكارا بر انتساب به رسول اكرم‏ (ص) تكيه مى‏كرد و چون در مدينه به مرقد پيامبر (ص) رسيد، گفت: درود بر تو اى فرستاده خدا و اى پسر عمو! در اين موقع امام كاظم (‏ع) كه از مقصد وى آگاهى داشت، نزديك قبر جدّش رفت و با صداى بلند گفت: درود بر تو اى پيامبر خدا! و اى پدر! هارون از اين سخن به حدّى ناراحت شد كه رنگ از چهره‏اش پريد و بى‏اختيار گفت: واقعاً اين افتخارى است! سپس از موسى بن جعفر پرسيد: چگونه ادّعا مى‏كنيد فرزند پيامبريد در حالى كه فرزند على هستيد. زيرا هركس به جدّ پدرى خود منسوب مى‏شود نه جدّ مادرى! امام در پاسخ وى اين آيه را قرائت نمود: «وَ وَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ كُلًّا هَدَيْنَا وَنُوحًا هَدَيْنَا مِنْ قَبْلُ وَمِنْ ذُرِّيَّتِهِ دَاوُودَ وَسُلَيْمَانَ وَأَيُّوبَ وَيُوسُفَ وَمُوسَى وَهَارُونَ وَكَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ * وَزَكَرِيَّا وَيَحْيَى وَعِيسَى وَإِلْيَاسَ كُلٌّ مِنَ الصَّالِحِينَ»[7]؛ آن­گاه امام افزود: در اين آيه، «عيسى» از فرزندان پيامبران بزرگ پيشين شمرده شده است، در صورتى كه او پدر نداشت و تنها از طريق مادرش، مريم، نسب به پيامبران مى‏رساند. ما نيز به واسطه مادرمان فاطمه(س)، فرزند پيامبريم.

امام کاظم(ع) در ادامه فرمود: اگر خواسته باشی، باز هم برایت بخوانم ای امیر!
هارون گفت: آری.
امام(ع) آیه مباهله را برای او خواند: «فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جائَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْنائَنا وَ أَبْنائَكُمْ وَ نِسائَنا وَ نِسائكُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبِينَ؛ هرگاه بعد از علم و دانشى كه(در باره مسيح) به تو رسيده، (باز) كسانى با تو به محاجّه و ستيز برخيزند، به آنها بگو: بياييد ما فرزندان خود را دعوت كنيم، شما هم فرزندان خود را؛ ما زنان خويش را دعوت نماييم، شما هم زنان خود را؛ ما از نفوس خود دعوت كنيم، شما هم از نفوس خود؛ آن گاه مباهله كنيم؛ و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم»[8] ؛ و افزود: هیچ کس ادعا نکرده که پیامبر(ص) جز علی و فاطمه و حسن و حسین را زیر کسای مباهله با نصارا برده باشد و بدین ترتیب تأویل آیه، این چنین است که مراد از « أبنائنا» حسن و حسین است، از «نسائنا» فاطمه، و از « انفسنا» علی بن ابیطالب(ع) است.
هارون الرشید به حضرت گفت: آفرین که درست گفتی ای ابوالحسن!».[9]

امام كاظم‏ (ع) به هارون فرمود: دين همه‏اش حساب است. اگر غير از اين بود، خداوند از بندگانش حساب نمى‏خواست. سپس اين آيه را تلاوت فرمود: «وَ إِن كَانَ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِّنْ خَرْدَلٍ أَتَيْنَا بِهَا وَ كَفَى‏ بِنَا حَسِبِينَ»[10]؛ و اگر عملى به سنگينى خردلى هم باشد، به حسابش مى‏آوريم كه ما حساب كردن را بسنده‏ايم.[11]

على بن يقطين مى‏گويد: مهدى عباسى از امام كاظم (‏ع) پرسيد: آيا در كتاب خدا دليلى براى حرمت شراب‏خوارى آمده است؟ زيرا مردم نهى آن را ديده‏اند، امّا حرمت آن را نمى‏دانند. امام فرمود: بلى، در كتاب خدا حرام است. مهدى گفت: كجاى قرآن است؟ فرمود: آنجا كه مى‏فرمايد: «إِنَّمَا حَرَّمَ رَبِّىَ الْفَوَ حِشَ مَاظَهَرَ مِنْهَا وَمَابَطَنَ وَالإِْثْمَ وَ الْبَغْىَ بِغَيْرِ الْحَقِّ»[12]؛ منظور از «ماظهر مِنْهَا» زناى علنى است که زنان بدکار در جاهلیت با نصب پرچم بر در خانه های خود، دست به این کار زشت می زدند. اما مقصود خداوند از «مابطن»، ‌زنان باقی مانده از پدر بود که پیش از «بعثت»، فرزند پس از مرگ پدرش،‌ با زن او(نامادری) که محرم محسوب می­شود، ازدواج می کرد. خداوند با این آیه شریفه جلو این کار حرام را هم گرفت. امّا مراد از «الاثم» شراب‏خوارى است. همچنان كه در جاى ديگر مى‏فرمايد: «يَسَْلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِمَآ إِثْمٌ كَبِيرٌ وَمَنَفِعُ لِلنَّاسِ؛ درباره شراب و قمار از تو سؤال می کنند، بگو: در آنها گناه و زیان بزرگی است و منافعی( از نظر مادی) برای مردم دربردارد.»[13] امام(ع) سپس فرمود: امّا گناه در کتاب خدا، شراب و قمار است و گناه این دو بسیار بزرگ است؛ همان گونه که خدای عزّ و جلّ فرموده است.
علی بن یقطین در ادامه نقل می کند که مهدی عباسی گفت: ای علی بن یقطین! سوگند به خدا! كه اين فتواى هاشميّين است.[14]


[1]- «وكانَتْ قِرائَتُهُ حُزناً، فَإذا قَرَأ، فَكَأَنَّهُ يُخاطِبُ إنْساناً.» مناقب، ابن شهرآشوب، ج 4، ص 318.

[2] - ارشاد شیخ مفید، ج2، ص 235.

[3] - بحارالانوار، ج48، ص104.

[4] - اصول كافى، ج2، ص606، ح10، چاپ دارالأضواء بیروت؛ وسائل الشيعه، ج6، ص209.

[5]- سوره اعراف (7)، آیه 146.

[6]- بحارالانوار، ج48، ص138.

[7]- انعام/85 و 86.

[8] - آل عمران/61.

[9] - بحارالانوار، ج48، ص 127؛ الارشاد، ص 298؛ کامل ابن اثیر، ج6، ص164.

[10]- سوره انبياء (21)، آیه47.

[11]- مناقب، ابن شهرآشوب، ج4، ص312.

[12]- سوره اعراف (7)، آیه 33.

[13]- سوره بقره (2)، آیه 212.

[14]- فروع كافى، ج6، کتاب الاشربه، باب تحریم الخمر فی الکتاب، ص406.



تاريخ : ۱۴۰۴/۱۰/۲۵ | ۱۱:۴۷ ق.ظ | نویسنده : عسکری اسلامپور کریمی |

ضرورت حفظ آبرو خود و دیگران   

ضرورت حفظ آبرو خود و دیگران

انسان دارای كرامت ذاتى و از دیگر مخلوقات الهی برتر است.«وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَني‏ آدَمَ؛ و ما فرزندان آدم را كرامت بخشيديم».[1] از برجسته‌ترين مظاهر كرامت انسان، برخوردارى از عقل و حيا است. ازاین­رو، انسان همواره و به طور طبيعى، در مقابل آنچه حرمت او را تهديد مى‌كند، واکنش ‌نشان می‌دهد. بر این اساس، حضرت آدم(ع) ابتدايى‌ترين زشتى خود(عورت) را ـ كه آن را با حرمت خود مرتبط مى‌دانست ـ با برگ درختان پوشاند: «فَلَمَّا ذَاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا وَطَفِقَا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِمَا مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ؛ چون از آن درخت بچشيدند، براي آن دو، شرمگاه‌شان پديدار شد و شروع كردند از برگ‌هاى بهشت بر شرمگاه‏ خويش چسبانيدن».[2] براساس این آیه، انسان فطرتاً از این‌که کسی عورتش را ببیند، احساس شرم و خجالت می‌کند. پس، بخشی از آبرو و حرمت انسان، با عورتش در ارتباط است. به همین دلیل، در روایاتی متعدد و در کلمات بزرگان، عیوب مردم به عورت آنان تشبیه شده است.

بر اساس آموزه‌های دینی و حکم فطرت و عقل، هر مسلمانی وظیفه دارد در حفظ آبروی خویش و دیگر مسلمانان کوشا باشد. هر گونه تلاشی برای هتک حرمت مسلمانان، پیامدهای بسیار زیان‌بار دنیوی و اخروی را در پی‌دارد؛ چنان‌که حفظ آبروی مسلمانان، پاداشی فراوان در دنیا و آخرت به ارمغان می‌آورد و موجب توفیقات مادی و معنوی می‌شود.

هر انسان آزاده­ای باید خود قبل از دیگران در حفظ آبرویش تلاش کند. پيامبر(ص) می‌فرماید: «خون‌ها، مالها و آبروهاى‌‌تان بر شما حرمت دارد؛ همان‌گونه كه عيد قربان در ماه ذى‌الحجه و در سرزمين مكه حرمت دارد[3]؛ یعنی مؤمن همان‌گونه که حرمت روز عید قربان و ماه ذی‌الحجه و شهر مکه را پاس می‌دارد، باید در حفظ آبرو و حرمت خود نیز بکوشد.

امام على(ع) می‌فرماید: «آبروى خود را هدف تيرهاى سخنان مردم قرار مده»؛[4] یعنی مؤمن نباید بی‌جهت کاری کند که مردم از او بدگویی کرده و آبرویش را در جامعه هتک کنند.

حافظ می‌گوید:

در حفظ آبرو ز گهر باش سخت‌تر کین آب رفته باز نیاید به‌جوی خویش[5]

در ضرب المثل آمده است: «آبی که آبرو ببرد، در گلو مریز.»[6]

حفظ آبرو، آن ‌قدر مهم است که انسان باید مال خود را در راه آن هزینه کند. امام علی(ع) می‌فرماید:‏ «إنَّ أَفْضَلَ الْفِعَالِ صِيَانَةُ الْعِرْضِ بِالْمَالِ؛ بهترین عمل، آن است که انسان با مالش آبروی خود را حفظ کند».[7]

حضرات معصومان(ع) در زمینه حفظ آبروی دیگران، الگویی بی‌بدیل‌اند. در روایت آمده است: امامام علی(ع) مقدار پنج وسق (حدود پنج بار) خرما براي مردي که آبرومند بود و از کسی تقاضایی نمی‌کرد، فرستاد. شخصي که در آنجا بود، به آن حضرت گفت: آن مرد كه تقاضاي كمك نكرد. چرا براي او خرما فرستادي؟ به علاوه، يك وسق براي او كافي بود. امام خطاب به او فرمود: خداوند أمثال تو را در جامعه ما زياد نكند. من مي‌بخشم و تو بخل مي‌ورزي. اگر من آنچه را كه مورد حاجت او است، پس از درخواستش به او بدهم، در این صورت، چيزي به او نبخشیده‌ام؛ بلكه بهای آبرويي را كه به من داده، به او پرداخته‌‌ام؛ زيرا اگر صبر كنم تا او سؤال كند، در حقيقت، او را وادار كرده‌ام كه آبرويش را به من بدهد؛ آن رويي را كه در هنگام عبادت و پرستش خداي خود و خداي من، به خاك مي‌ساييد.[8]

در تاریخ آمده که امام حسن(ع) در نامه‌ای به امام حسین(ع) نوشت که چرا این قدر پول به بعضی شاعران می‌بخشد. امام حسین(ع) پاسخ داد: «برادر! شما خود بهتر از من می‌دانی که بهترین مال، آن است که برای حفظ آبرو صرف شود»؛[9]یعنی این پولی که من به بعضی شاعران می‌پردازم، برای حفظ آبرویم از زبان تند و گزنده آنان است.

چه بسا برای حفظ آبرو، نه تنها از مال، بلکه باید از جان خود بگذریم. شاعری می‌گوید:

خون خود را گر بریزی بر زمین

به که آب روی ریزی بر کنار

بت پرسیدن به از مردم‌پرست

پند گیر و کار بند و گوش دار[10]

در آموزه‌های دینی، بیش از سفارش در باره حفظ آبروی خویش، به حفظ آبروی دیگران سفارش شده است؛ زیرا معمولاً انسان‌ها برای حفظ آبروی خود انگیزه دارند؛ امّا برای حفظ آبروی دیگران، نه تنها انگیزه کافی ندارند، بلکه گاه به دلیل حسادت‌ها و رقابت‌ها در امور مادی و کم‌ارزش دنیا، برای ریختن آبروی دیگران از انگیزه بسیاری برخوردارند. در روایتی پیامبر(ص) فرموده: «کسی که در راه غیبت برادرش و کشف سرّ و عیوب مخفی او قدم بردارد، اوّل‌ گامی که برمی‌دارد، در جهنم می‌گذارد و خدای تعالی عیوب او را در بین خلایق آشکار ساخته، آبرویش را ببرد».[11]

در روایت دیگری آمده که روزى عیسى(ع) از حواریّون پرسید: «اگر شما در جایى ببینید یکى از دوستان و برادران‌تان هنگام خواب لباسش کنار رفته و مقدارى از عورتش ظاهر شده، آیا سعى مى‌کنید که او را بپوشانید و یا این‌که عورتش را بیشتر مکشوف مى‌سازید؟ آنها گفتند: روشن است؛ سعى مى‌کنیم عورتش را بپوشانیم. حضرت فرمودند: خیر؛ شما این کار را نمى‌کنید؛ بلکه همه آن را نمایان مى‌کنید».[12] آنها از این سخن عیسى(ع) تعجب کردند؛ امّا متوجه شدند که در این پرسش و پاسخ، رازى نهفته است. آن حضرت با این کار مى‌خواستند به یاران خود بفهمانند که حق مؤمن بر مؤمن، این است که عیب او را بپوشاند و نه تنها آن را بازگو نکند، بلکه تا آنجا که مى‌تواند پرده‌پوشى نماید تا آبرویش محفوظ بماند؛ همان‌گونه كه نبايد عورت او را مكشوف نمايد.

زمینه‌های هتک آبرو و حرمت آن

از دیدگاه قرآن کریم و روایات، زمینه‌های متعددی موجب هتک حرمت و آبروریزی می‌شود که به طور گذرا به آنها اشاره می‌کنیم.

1. اظهار نیازمندی نزد دیگران

از مهم‌ترین چیزی که با آبروی انسان در ارتباط است و موجب شرمساری، سرشکستگی و سرافکندگی انسان می‌شود، اظهار نيازمندى نزد ديگران است. هر مسلمانی وظیفه دارد، از دراز کردن دست نیاز به سوی دیگران بپرهیزد و آبرویش را حفظ کند؛ امّا اگر دیگران به او نیاز داشتند، قبل از درخواست و اظهار نیاز آنها، نیاز آنان را برآورده ساخته و آبروی‌شان را حفظ نماید. قرآن با ستايش از فقيرانِ عفيف، نيازمندان جامعه را به حفظ آبروى خود و درخواست ‌نکردن از ثروت‌مندان تشويق كرده است.[13]

امام علی(ع) می‌فرماید: «مَاءُ وَجْهِكَ جَامِدٌ يُقْطِرُهُ السُّؤَالُ فَانْظُرْ عِنْدَ مَنْ تُقْطِرُهُ؛ آبروی تو، یخی است که "درخواست و اظهار نیاز" نزد دیگران، آن را قطره ‌قطره آب می‌کند. پس بنگر که آن را نزد چه کسی فرومی‌ریزی؟».[14]

انسان خردمند، باید بداند درخواست کمک از فردی که آبروی دیگران برای او بی‌ارزش است و از این‌که حرمت نیازمندان را بشکند، باکی ندارد، کاری بس اشتباه است. سعدی گوید: اگر آبروی فردی را در یک محله‌ای بریزی، ممکن است سنّت حاکم بر روزگار، آبروی تو را در شهری ببرد:

مریز آبروی ای برادر به کوی که دهرت نریزد به شهر آبروی[15]

2. نسبت فحشاء به دیگران

از آنجا كه هتك حرمت دیگران با متهم ‌كردن آنان به فحشاء، پيامدهاى ناگوارى در زندگى خانوادگى و اجتماعى دارد، حفظ آبرو از حدّ تشويق فراتر رفته و شكل قانون به خود گرفته است. ازاین­رو، براى متهم ‌نمودن ديگران، مجازات (حدّ قذف) پيش‌بينى شده است.[16]عمل كسانى ‌كه زنان پاك‌دامن را به عمل ناروا متهم كرده، آبروى آنان را مى‌ريزند نيز گناهى بس بزرگ شمرده شده كه افزون بر تازيانه، مورد لعن الهى قرار گرفته، در دنيا و آخرت از رحمت او محروم شده و مستحق عذاب عظيم خداوند خواهند بود. قرآن کریم می­فرماید: «بى‏گمان، كسانى كه به زنان پاكدامنِ بى‏خبر [از همه جا] و با ايمان، نسبت زنا مى‏دهند، در دنيا و آخرت لعنت شده‏اند و براى آن‌ها عذابى سخت خواهد بود».[17]این‌که برای اثبات زنا، لواط و مساحقه[18]، چهار شاهد لازم است[19] ـ با اين‌كه در مسائلى مهم‌تر چون قتل، دو شاهد كافى است ـ براى حفظ آبروى افراد در جامعه است.[20]

3. تمسخر و تحقیر دیگران

خداوند، مؤمنان را از تمسخر و نسبت القاب زشت به يكديگر نهى کرده است تا حرمت مؤمنان حفظ شود؛ «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، هرگز گروهى [از مردان شما] گروه ديگر را مسخره نكند. شايد آن گروه (مسخره‏شدگان)، بهتر از آنان باشند؛ و نه زنانى زنان ديگر را. شايد آن گروه، بهتر از آنان باشند و از يكديگر عيب‏جويى نكنيد و همديگر را به لقب‏هاى زشت مخوانيد. بد نام‌گذارى است [ياد كردن مؤمن به] فسق، پس از ايمان. آنان كه توبه نكنند، آن‌هايند كه ستمكارند».[21]

4. غیبت، تجسس و سوءظنّ

خداوند از غيبت كه عاملى براى ريختن آبروى افراد جامعه است، و از تجسّس از اسرار مردم كه مى‌تواند زمینه‌اى براى غيبت و كشف اسرار آنان باشد و نیز از سوءظن كه آن نيز مى‌تواند مقدمه‌اى براى تجسّس و غيبت باشد، نهى کرده است. «اى مؤمنان! از بسيارى از گمان‏ها دورى كنيد كه برخى از گمان‏ها، گناه است و [در كار مردم] كاوش ننمایید و از يكديگر غيبت نكنيد».[22] البته هر عملی که غرض از آن، مشورت‌دادن به کسی که از انسان در باره فردی مشورت خواسته، آن هم به میزان ضرورت برای مشورت‌دهی، یا منظور از آن دادخواهی باشد، غیبت شمرده نمی‌شود.[23]

5. تهمت

نسبت‌دادن خطا و گناه خود به ديگران كه موجب خدشه‌دار كردن آبروى آنان است، از نظر قرآن، بهتان و گناهى آشكار است؛ «و‌مَن يَكسِب خَطيئَةً أو إثماً ثُمَّ يَرمِ بِه بَريـًا فَقدِ احتَملَ بُهتناً و إثماً مُبيناً؛ و كسى‌ كه خطا يا گناهى مرتكب شود، سپس بى‌گناهى را متهم سازد، بارِ بهتان و گناه آشكارى را بر دوش گرفته است».[24]

موارد جواز هتک آبروی دیگران

با وجود تأکید فراوان آموزه­های اسلامی به حفظ آبروى هر انسانی، به‌ويژه انسان مسلمان دارد، در مواردى براى عده‌ای حرمتى قائل نبوده، ريختن آبروى آنها را جایز مى‌داند:

1. خداوند به كسانى كه مورد ستم قرار گرفته‌اند، اجازه داده تا ستمى را كه بر آنان رفته، آشكارا بازگويند؛ «لا یُحِبُّ اللّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلاّ مَنْ ظُلِمَ؛خداوند، بانگ‌برداشتن به بدزبانى را دوست ندارد؛ مگر [از] كسى كه بر او ستم رفته باشد».[25]

روشن است که معنای این آیه، جواز ریختن آبروی افرادی است که به دیگران ستم می‌کنند. این آیه، بیان‌گر یک عامل بازدارنده برای ستم به افراد ضعیف جامعه است تا بعضی انسان‌های صاحب قدرت و ثروت، به خود اجازه ندهند به انسان‌های ضعیف‌تر ستم کنند. معمولاً برای افراد صاحب منصب و ثروت، بسیار اهمیت دارد که برای حفظ جایگاه و قدرت‌شان، آبروی‌شان را حفظ کنند و از هر نوع هتک حرمت خود، جلوگیری نمایند.

2. اگر زنا با شهادت چهار نفر ثابت شود، بر حاكم اسلامى است تا در حضور گروهى از مؤمنان، زناکننده را تازيانه بزند.[26]

3. کسانی که به زنان و مردان پاک‌دامن نسبت زنا می‌دهند و نمی‌توانند با چهار شاهد آن را اثبات کنند، افزون بر حكمِ تازيانه بر آنان (حد قذف)، خداوند آنان را فاسق شمرده، در باره آنهامی‌فرماید: هرگز گواهى آنان را نپذيرید؛ مگر این‌که توبه كنند.[27]نپذيرفتن شهادت فاسقان، به معناى هتك حرمت و آبروى آنان در روابط اجتماعى است.

4. فرمان به قطع دستِ «سارق» در حضور افراد جامعه، دليل بى‌آبرويى و عدم حرمت سارقان در جامعه اسلامى است؛ «وَ السَّارِقُ وَ السَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُما جَزاءً بِما كَسَبا نَكالاً مِنَ اللَّهِ؛ و [اى حاكمان اسلامى!] مرد دزد و زن دزد، دست‌شان را (چهار انگشت؛ غير ابهام دست راست‌شان را) ببريد؛ به سزاى كارى كه كرده‏اند و به جهت كيفرى كه از جانب خداوند معين شده است».[28]

شايان ذكر است، اجراى این سه حد كه مستلزم بى‌آبرويى آن افراد است، ابزارى براى اصلاح جامعه از سه عامل مهم فساد اجتماعى است و در حقیقت، ابزار بازدارنده‌ای است تا همواره در جامعه اسلامی حرمت و آبروی افراد تا حد امکان حفظ شود و به‌راحتی آبروی افراد ریخته نشود. افزون براین، از رواج بعضی گناهان، مثل فحشاء و سرقت، جلوگیری شود.

پی نوشتها


[1]. اسراء/70.

[2]. اعراف، آیه 22. بيشتر مفسران، واژه «سَوْآت» را به «عورت» تفسير‌ كرده‌اند.(طبرسى، فضل بن حسن، مجمع البيان فى تفسير القرآن، ج4، ص 628؛ زمخشري، محمود، الكشاف، ج2، ص95؛ قرطبی، محمد، الجامع لأحکام القرآن، ج7، ص117)

[3]. فیض کاشانی، ملامحسن، تفسير الصافي، ج‏2، ص67.

[4]. سید رضی، نهج البلاغه، تحقیق: صبحی صالح، ص638، نامه 69.

[5]. لغت‌نامه دهخدا، ج1، ص21.

[6]. همان.

[7]. شیخ حر عاملی، وسائل الشيعه، ج21، ص557.

[8]. ر.ک: همان، ج2، ص118.

[9]. همان.

[10]. دهخدا، لغت‌نامه دهخدا، پیشین، ج 1، ص 22.

[11]. خمینی، روح‌الله، چهل حدیث، ص304.

[12]. علامه مجلسی، بحارالأنوار، ج75، ص283.

[13]. بقره/273.

[14]. سید رضی، نهج البلاغه، حکمت 346.

[15]. لغت‌نامه دهخدا، ج1، ص22.

[16]. نور/4.

[17]. نور/23.

[18]. مقداد سیوری، جمال‌الدین، کنز العرفان فی فقه القرآن، ج2، ص347.

[19]. نساء/15.

[20]. مقداد سیوری، جمال‌الدین، کنز العرفان فی فقه القرآن، ج2، ص342 و 347؛ زمخشري، محمود، الکشاف، ج3، ص213.

[21]. حجرات/11.

[22]. حجرات/12.

[23]. هاشمی خویی، میرزا حبیب‌الله، منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغة، تصحیح: ابراهیم المیانجی، ج8، ص38.

[24]. نساء/112.

[25]. نساء/148.

[26]. نور/2.

[27]. نور/4 ـ 5.

[28]. مائده/38.



تاريخ : ۱۴۰۴/۱۰/۲۴ | ۱:۴۶ ب.ظ | نویسنده : عسکری اسلامپور کریمی |

حکومت علوی، معرّفِ حقيقى روح عدالت و مساوات

حکومت علوی، معرّفِ حقيقى روح عدالت و مساوات

عسكرى اسلامپوركريمى

مقدّمه

روش زمامدارى در اسلام و روابط حكومت با جامعه، بر اساس مساوات و عدالت و احترام و رعايت حقوق همگان و توجّه به آحاد ملّت و حذف تشريفاتِ بيهوده است.

«حاكم» در اسلام، فردى است كه مسئوليّتش از افراد ديگر بيشتر و وظائفش از همگان خطيرتر است. حاكم مانند برادرى مهربان و خادمى دلسوز و امين، انجام وظيفه مى‏نمايد و حكومت را وسيله اشباع غرايز حيوانى، خودخواهى و نخوت قرار نمى‏دهد.

حاكم نمى‏تواند خود و كسانش را بر ديگران برگزيند و براى خود و وابستگانش دستگاه و تجمّلات فراهم كند و به روش كسرى و قيصر عمل نمايد، از مردم فاصله بگيرد و بيش از حقّ خود از «بيت‏المال» بردارد.

حكومت در اجتماع اسلامى، بايد درخشان‏ترين مظهر «عدالت اسلامى» باشد و از استبداد و استثمار، به هر نحوه، منزّه باشد و در تقسيم بيت ‏المال بين افراد ملت هيچ‏گونه تبعيض روا ندارد....

حكومت امام على عليه‏ السلام نشان دهنده تمام اين اصول و روشن‏ترين تجلّى حكومت انسانى و معرّفِ حقيقى روح عدالت و مساوات اسلام است.

در اين نوشتار مختصر، تنها به حفظ و حراست از بيت ‏المال و بهره‏ گيرى از آن در حكومت امام على عليه ‏السلام مى‏پردازيم.

ستيز با ناهنجارى

در فرهنگ امام على عليه‏السلام بهره‏گيرى از بيت‏المال و حفظ و حراست از آن بر اساس قانون، از اهميّت ويژه‏اى برخوردار است. يكى از امورى كه حضرت بر آن اصرار و پافشارى مى‏ورزيد، جلوگيرى از بخشش‏هاى نارواى بيت‏المال و تقسيم مساوى آن بين مسلمانان، اعم از عرب، عجم، مولى و عبد بود؛ چيزى كه بسيارى از اصحاب از آن رويگردان بوده، تاب و تحمل پذيرش آن را نداشتند. اين عده به همين جهت، يكى بعد از ديگرى به آن حضرت اعتراض نموده و پس از مدّتى كناره‏گيرى، عَلَم مخالفت و دشمنى برافراشتند.

از زمان خليفه دوم، بيت‏المال بر اساس سوابق و درجات اصحاب تقسيم مى‏شد. در زمان عثمان نيز همين سياست، با تساهل افزون‏ترى ادامه يافت؛ يعنى نه تنها طبق ديوان عمر، اموال بيت المال به طور نامساوى تقسيم مى‏شد؛ بلكه حاتم‏بخشى‏هاى بى‏حساب و كتابى از سوى خليفه سوم صورت مى‏گرفت. از اين رو ذائقه بسيارى از اصحاب به اخّاذىِ ناروا از بيت‏المال عادت كرده، مسئله تساهل در استفاده غير عادلانه از بيت‏المال رواج يافت. امام على عليه‏السلام پس از رسيدن به خلافت، در همان روزهاى نخست، فرمود:

«اَلا و اِنَّ كلّ قطعة اقطعها عثمان من مالِ اللّه مردودٌ على بَيتِ المال المسلمين...[1] و اللّه لو وجدتُهُ قد تزوّج به النّساء و ملك به الاماءُ، لرددتُه فانّ فى العدل سعة و من ضاق عليه العدل فالجور عليه أضيق[2]؛ آگاه باشيد هر قطعه زمينى را كه عثمان از مال خدا به كسى هديه داده، به بيت‏المال مسلمانان عودت داده خواهد شد... قسم به خدا! اگر با آن اموال، زنانى كابين بسته و يا كنيزانى خريده باشند، آن را بازپس خواهم گرفت؛ زيرا «عدالت» مايه گشايش و رفاه است و آن كس كه عدالت بر او گران آيد، تحمّل ظلم و ستم برايش گران‏تر خواهد بود.»

على عليه‏السلام سپس براى تمام كارگزارانش اين بخشنامه را صادر فرمود:

«لايسخروا المسلمين، من سألكُم غير الفريضة فقد اعتدى فلاتعطوه[3]؛ هر كس بيش از سهم تعيين شده‏اش را طلبيد، زياده‏طلبى كرده است. از پرداخت زياده، خوددارى كنيد.»

تقسيم مساوى بيت‏المال، موجب نارضايتى و اعتراض بسيارى از بيعت كنندگان و دوستان دور و نزديك آن حضرت شد؛ به طورى كه افرادى چون: طلحه، زبير و حتى نزديكان آن حضرت چون: برادرش عقيل[4] و خواهرش امّ هانى[5] بدان اعتراض كردند.

يحيى بن عروة بن زبير مى‏گويد: وقتى نزد پدرم سخن از على عليه‏السلام به ميان مى‏آمد، او از حضرت بد مى‏گفت، ولى يك بار به من گفت: «پسرم! قسم به خدا! مردم از على جدا نشدند مگر به خاطر دنيا».

اسامة بن زيد، پيكى نزد حضرت فرستاد و گفت:

«عطاى مرا بفرست، شما مى‏دانى كه اگر در دهان شير بروى، با شما مى‏آيم».

اميرمؤمنان عليه‏السلام در پاسخ نوشت:

«انّ هذا المال لمن جاهد عليه، و لكن لى مالاً بالمدينة فأصب منه ما شئت[6]؛

اين مال براى كسى است كه در جهاد شركت كرده باشد؛ اما من در مدينه مالى دارم، هرچه مى‏خواهى از آن بگير.»

امام صادق عليه‏السلام مى‏فرمايد: يكى از دوستان اميرمؤمنان عليه‏السلام از ايشان مالى درخواست نمود، حضرت فرمود:

«يخرج عطائى فأُقاسِمُك هُو؛ (آنگاه كه حقوق من رسيد، از آن به تو مى‏دهم»؛ ولى آن شخص به آن مقدار قانع نشد و گفت: برايم كافى نيست. به معاويه پيوست.[7]

قانون‏مدارى

در فرهنگ آن امام، بهره‏گيرى از بيت‏المال مسلمانان بر پايه قانون، از اهميّت ويژه‏اى برخوردار است. يكى از توصيه‏هاى مهم و كاربردى على عليه‏السلام به كارگزارانش، بهره‏گيرى معقول و قانونى از بيت‏المال است. حضرت بارها كارگزارانش را از خطرها و آفت‏هاى قانون شكنى در مورد بيت‏المال، برحذر داشته است. سياست اقتصادى على عليه‏السلام در مورد بهره‏گيرى از بيت‏المال، يكى از اصولى‏ترين سياست‏هاى اقتصادى است كه براى كارگزاران همه دوره‏ها كاربرد دارد.

متأسّفانه يكى از امورى كه جوامع امروزه را رنج مى‏دهد، استفاده و بهره‏گيرى غير قانونى برخى از كارگزاران و نزديكان آنها از بيت‏المال است. سرگذشت برخى از اين دست كارگزاران، نشان مى‏دهد كه يكى از عوامل مهمّ ناهنجارى آنان مربوط به بهره‏گيرى ناروا از اموال عمومى بوده است. برخى از نزديكان كارگزاران و اطرافيان آنها از قدرت، سوء استفاده كرده، آن‏گونه از بيت‏المال بهره مى‏گيرند كه گويا تمام بيت‏المال، اموال شخصى آنان است. على عليه‏السلام در مورد استفاده غير قانونى عثمان بن عفّان و نزديكان او از بيت‏المال، مى‏فرمايد:

«و قام معه بنو أبيه يَخْضَمُونَ مالَ اللّه خِضْمَةَ الاِبلِ نِبتَةَ الرَّبيع[8]؛ هنگامى كه عثمان به خلافت قيام كرد، خويشاوندانش با او ايستادند و بيت‏المال را مانند شترِ مهار بريده‏اى كه گياهان بهارى را بچرد، خوردند و بر باد دادند.»

بر اساس ضرورتِ رعايت قانون در بهره‏گيرى از بيت‏المال است كه على عليه‏السلام به مالك اشتر توصيه مى‏كند كه خود و نزديكان او در استفاده از اموال عمومى، حريم قانون را حفظ كنند:

«و ايّاكَ و الاِستئْثارَ بما النّاسُ فيه أسوةٌ[9]؛ بپرهيز از اينكه چيزى را به خود مخصوص دارى كه بهره همه مردم در آن (بيت‏المال) يكسان است.»

همچنين مى‏فرمايد:

«والى، نزديكان و خويشاوندانى دارد كه خوى برترى جويى دارند و گردن فرازى... ريشه ستم اينان را با بريدن اسباب آن درآور و به هيچ‏يك از اطرافيان و خويشاوندانت زمينى را به بخشش وامگذار...»[10]

ثروت‏هاى بادآورده

حضرت در اموال كارگزاران به شدّت دقّت مى‏كرد؛ اگر كسى به طور غير منتظره صاحب ثروت يا خانه و زمينى مى‏شد، به سرعت منبع درآمد او را جست و جو مى‏كرد. اگر كارگزارى به ناحق از بيت‏المال سهم افزون‏ترى براى خود مى‏گرفت، با برخورد تند على عليه‏السلام مواجه مى‏شد. از اين رو، زياده‏خواهان از آن حضرت جدا شده، به معاويه مى‏پيوستند. كما اينكه يزيد بن حجيه ـ فرماندار «رى» و دشتپى[11]، مصقلة بن هبيرة[12] و نعمان بن عجلان[13] پس از خيانت در بيت‏المال، به سوى معاويه گريختند.

«شريح قاضى» در كوفه خانه‏اى به هشتاد دينار خريد[14]، حضرت سريع «قنبر» را دنبال او فرستاد و به شدّت وى را مورد بازخواست قرار داد. شريح، خود ماجرا را چنين نقل مى‏كند:

وقتى نزد على عليه‏السلام رفتم، گفت: به من خبر رسيده خانه‏اى به هشتاد دينار خريده‏اى...؟ گفتم: بله اى اميرمؤمنان!

ايشان فرمود:

«اى شريح! از خدا بترس، همانا به زودى كسى به سراغت مى‏آيد كه به سند خانه‏ات نمى‏نگرد و به دلائل و توجيهات تو بر مالكيت اين خانه، نگاه نمى‏كند، تو را از خانه‏ات بيرون آورده، به قبر تسليم مى‏كند، در حالى كه نه مالى همراه دارى و نه خانه‏اى! قدرى درنگ كن! ببين اين خانه را از غير مالت نخريده باشى و يا از مال غيرِ حلال نپرداخته باشى، كه اگر چنين باشد، در دنيا و آخرت خسارت كرده و زيان نموده‏اى.»[15]

امام على عليه‏السلام در نامه‏اى به يكى از نمايندگانش مى‏فرمايد:

«... به من اطلاع داده‏اند كه تو زمين را برهنه كرده‏اى ـ و محصول درختان و زراعت را براى خويشتن جمع كرده‏اى و چيزى به مردم نداده‏اى ـ و همه اموال بيت‏المال را هم براى خويش اندوخته‏اى! بنابراين، گزارش كار خود ـ و حسابِ دخل و خرجت ـ را برايم بفرست. و به ياد داشته باش كه حسابرسى خداوند در رستاخيز، از حسابرسى و بررسى مردم، دقيق‏تر است؛ زيرا ممكن است در اينجا، كسى گزارشْ برخلاف واقع بنويسد، يا دروغى بگويد، اما در روز قيامت همه چيز روشن است و پرونده‏ها حقايق را نشان مى‏دهند.»[16]

برخورد امام على عليه‏السلام با برادرش عقيل ـ كه سهم بيشترى از بيت‏المال مى‏خواست ـ حاكى از دقّت بسيار و اهتمام آن امام همام در بهره‏گيرى از بيت‏المال و رعايت قانون است. عقيل به خاطر سختى معيشت، خدمت آن حضرت رسيد و گفت:

برادر! فرزندانم گرسنه هستند، زندگى‏ام به سختى مى‏گذرد، مقدارى سهم ما را از بيت‏المال زياد كن.

حضرت كه در بالاخانه‏اى مُشْرِف به سراى تجّار بود، فرمود:

برادر! برخيز، مقدارى از پول‏هايى كه در اين تجارتخانه است، بياور.

عقيل پاسخ داد:

آيا مرا به سرقت امر مى‏ كنى؟

حضرت فرمود:

برادر! تو مرا به دزدى دعوت مى‏كنى؟ اين بيت‏المال مسلمانان است. من حق ندارم بيش از آنچه به ديگران مى‏دهم، به تو بدهم.

اين است سيره حكومتى على عليه‏السلام و آن هم مسئله خاموش كردن چراغش در نيمه شب و عدم استفاده از روغن چراغ بيت‏المال براى كار شخصى خود![17]

على عليه‏ السلام نهايت توجّه خود را در زمينه حفظ و حراست از بيت‏المال و بهره‏ گيرى صحيح از آن به كار گرفته؛ تا آنجا كه به كارگزارانش دستور مى‏دهد كه حتّى در نوشتن نامه‏ها از اسراف بپرهيزند. مى ‏فرمايد:

«أدقّوا اقلامكم و قاربوا بين سُطوركم و احذِفوا عن فُضولِكم و اقصدوا قَصْدَ الْمَعانى و ايّاكم و الْاِكْثار فانّ اموال المسلمين لاتحتمل الاضرار»[18]؛ قلم‏ها را نازك كنيد، فاصله سطرها را كم، مطالب اضافى را حذف كنيد و به معانى توجّه داشته باشيد. از پرنويسى، دورى شود، زيرا اموال مسلمانان تحمّل ضرر ندارد.»

نتيجه ‏گيرى

از مطالبى كه گذشت، درمى‏يابيم كه «سيره حكومت علوى عليه‏السلام» روشن‏ترين تجلّى حكومت انسانى و مُعَرِّف حقيقى روح عدالت و مساوات اسلامى است.

بخشش‏هاى نارواى بيت‏المال و تقسيم غير عادلانه آن در «حكومت علوى» مردود و مطرود است. سياست على عليه‏السلام در مورد بهره‏گيرى از بيت‏المال و حفظ و حراست از اموال عمومى، فقط تئورى نيست كه آن را بنويسيم و در كنارى بگذاريم؛ بلكه دستورالعملى است براى كشوردارى كه بايد همه كارگزاران آن را ملاكِ عمل خود قرار دهند؛ چرا كه با رعايت اين قبيل دستورالعمل‏ها، افراد بى‏خانمان و نيازمند، سامان مى‏گيرند و عدالت اجتماعى، تحقّق مى‏يابد.

در نحوه رفتار على عليه‏السلام با كارگزارانش در مورد بيت‏المال، دو نكته مهم قابل توجّه است:

1. نظارت دقيق زمامدار جامعه اسلامى ـ كه البته قبل از هر كس، خود زمامدار بايد تعدّى و تخطّى نكند ـ بر اجراى صحيح قانون در اموال عمومى توسّط كارگزارانش.

2. برخورد قاطع زمامدار با كارگزارانى كه قانون‏شكنى مى ‏كنند.

شايان ذكر است كه: كارگزاران و هر كسى كه به نحوى با بيت‏المال سر و كار دارد و متصدّى آن است، بايد توجّه و دقّت كامل داشته باشد كه استفاده غير قانونى از بيت‏المال، ظلم بزرگى است؛ به دليل اينكه اموال عمومى، مال همه يتيمان، پابرهنگان، فقيران، ضعيفان و قشر آسيب‏پذير جامعه است كه در صورت «سوء استفاده»، حقّ همه آنها ضايع مى‏شود و اين، ستمى نابخشودنى است و از لحاظ وجدانى، عقلى و نقلى، محكوم و مذموم است.

پی نوشتها:


[1] - محمّدباقر محمودى، نهج السّعادة فى مستدرك نهج البلاغه، ج1، ص 98، دارالتعاريف، بيروت، 1396ق.

[2] - نهج البلاغه، خطبه 15.

[3] - نهج السّعادة فى مستدرك نهج البلاغه، ج4، ص31.

[4] - همان، ج1، ص224.

[5] - همان، ص224 و 225.

[6] - شرح نهج البلاغه، ابن ابى‏الحديد، ج4، ص102.

[7] - نهج السّعادة فى مستدرك نهج البلاغه، ج4، ص146 و 147.

[8] - نهج البلاغه، خطبه شقشقيه. در مورد سوء استفاده عثمان از بيت‏المال، ر.ك: مروج الذّهب، ج2، ص350؛ الغدير، ج8، ص287-275 و شرح نهج‏البلاغه، ابن ميثم، ج1، ص167.

[9] - نهج‏البلاغه، ترجمه جعفر شهيدى، ص34.

[10] - همان، ص338.

[11] - شرح نهج‏البلاغه، ابن ابى‏الحديد، ج4، ص83 و 85؛ قاموس الرّجال، محمّدتقى تسترى، جامعه مدرّسين، قم، ج9، ص438.

[12] - قاموس الرّجال، تسترى، نشر الكتاب، تهران، ج9، ص7.

[13] - همان، ص220.

[14] - هر «دينار» معادل ده درهم بوده و اين مبلغ در آن روزگار براى خريد خانه‏هاى گلى كوفه مبلغ گزافى به شمار مى‏آمد.

[15] - نهج السّعادة فى مستدرك نهج البلاغه، ج1، ص602.

[16] - نهج البلاغه، ترجمه فيض‏الاسلام، نامه40، ص955.

[17] - نهج السّعادة فى مستدرك نهج البلاغه، ج1، ص224.

[18] - بحارالانوار، ج41، ص105 و ج104، ص275.



تاريخ : ۱۴۰۴/۱۰/۲۳ | ۴:۴۲ ب.ظ | نویسنده : عسکری اسلامپور کریمی |

از جمله پیامدهای شوم شایعه سازی/برهم زدن آرامش روانی جامعه(سلب آرامش عمومي)

از جمله پیامدهای شوم شایعه سازی/برهم زدن آرامش روانی جامعه(سلب آرامش عمومي)

آرامش، گم شده انسان امروزی است؛ آرامش در لغت به معنای آسایش، راحتی و سکون است و به لحاظ مفهومی در مقابل اضطراب است. همه انسانها در تلاش و کوشش برای تامین نیازهای جسمی و روحی خود هستند و برای این منظور اسرار و پا فشاری دارند، در واقع آنان دانسته یا نادانسته به دنبال آرامش و گریزان از هرگونه اضطراب و نا آرامی­اند.

آری؛ تمام انسانها در زندگي خود، خواهان آرامش و آسودگي خاطر و نيز رهايي از هرگونه اضطراب و نگراني­هاي روحي و رواني هستند. اين بدان علت است كه هيچ عاملي مانند آرامش و اطمينان خاطر در ايجاد نشاط در انسان و شكل­گيري يك زندگي سالم و سعادتمند مؤثر نبوده و رشد و بالندگي بشر در دتمام اعصار در زمينه­هاي مختلف از آثار آرامش و دوري از اضطراب و ناامني است. تأمّل در آموزه­های قرآنی، گوياي آن است كه نشر اكاذيب و شايعات، آفتي جدي براي آرامش عمومي محسوب شده و نقش بسزايي درايجاد ناآرامي و اضطراب در جامعه دارد. هنگامي كه امواج هولناك شايعات و اخباري كه متضمن موضوعاتي نگران كننده و ترس­آفرين هستند، در جامعه به حركت در آمده و فعال مي­شود، اقشار و طبقات مختلف مردم جامعه كه تاب و تحمّل رويارويي با اين شايعات و اخبار را ندارند، به سرعت تحت تأثير قرار مي­گيرند. اين شايعات با القاي ترس و وحشت در ميان مردم جامعه، همانند شوك دنياي روح و روان آنان را آشفته كرده و موجبات سلب آرامش عمومي را فراهم مي­آورند. در چنين شرايطي است كه شايعه­پردازان به سوء استفاده از موقعيت به وجود آمده مي­پردازند و به مصداق ضرب المثل «ترس برادر مرگ است» جامعه را به قبول و پذيرش هر نوع ذلت و اهانت وادار مي­کنند.

قرآن کریم درباره شايعه پراكني منافقان و تأثير آن در ايجاد و اضطراب و سلب آرامش از جامعه مي­فرمايد: «لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْمُرْجِفُونَ فِي الْمَدِينَةِ لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ ثُمَّ لا يُجاوِرُونَكَ فِيها إِلَّا قَلِيلًا؛ اگر منافقان و كسانى كه در دل‌هايشان بيمارى است و آنان كه در مدينه شايعه پراكنى مى‌كنند (از كارشان) دست بر ندارند، حتماً تو را بر ضّد آنان مى‌شورانيم، آنگاه جز مدّت كوتاهى نمى‌توانند در كنار تو در اين شهر بمانند».[1] در آیه شریفه از افراد شایعه پراکن با عنوان «مُرْجِفُون» یاد شده است. اين واژه از ماده «رجف» است و در اصل بر تزلزل اضطراب شدید دلالت مي­كند. ارجاف، ایجاد اضطراب و فتنه­انگیزی با کار یا سخن است؛ و اراجیف، سخنان آشوبگرانه و فتنه­انگیزانه بی اصل و اساس را گویند.[2] در لغتنامه دهخدا نيز در اشاره به اين مسئله آمده است: «اراجيف، جمع ارجاف، و به معنای خبرهاي موحش و مدهش بيهودگان، سخنان دروغ و بي اصل و شایعات است».[3]مرحوم علامه طباطبایی در معنای «مرجفون» می­فرماید: «ارجاف اشاعه باطل به جهت مغموم کردن، و ایجاد اضطراب و آشوب به سبب آن است».[4] از آنجا كه منافقان با نشر اكاذيب و شايعات، اضطراب در جامعه ايجاد نموده و موجبات سلب آرامش از­جامعه را فراهم مي­كردند، اين چنين از آنان ياد شده است.[5]

مرحوم طبرسي در اين بارهگفته است كه عده­اي از منافقان در مدينه حضور داشتند كه انواع شايعات را در رابطه با پيامبر اكرم(ص) هنگامي كه به بعضي از غزوات رهسپار مي­شدند، در بين مردم مدينه پخش مي­كردند. آنان گاه مي­گفتند كه پيامبر كشته شده است و گاهي نيز مي­گفتند كه ايشان به اسارت دشمن در آمده است یا. شایعه می­کردند که مشرکان برای جنگیدن با مسلمانان آماده شده­اند یا لشکریان اعزامی از سوی پیامبر(ص)کشته و یا فراری شده­اند. در اين ميان، مسلماناني كه توانايي حضور در ميدان نبرد را نداشتند و در مدينه مانده بودند، از اين سخنان سخت مضطرب و اندهگين مي­شدند. آنان در نهايت، نزد پيامبر آمده و از اين موضوع شكايت كردند و در نتيجه آيه فوق نازل شد.[6]اين جريان، آشكار مي­سازد كه چگونه نشر اكاذيب و شايعات، با القاي ترس و وحشت در بين مسلمانان، آنان را دچار آشفتگي نموده و زمينه سلب آرامش عمومي را فراهم آورده است. در اسلام دو كيفر سخت براى اين­گونه افراد(شایعه پراکن) مقرّر گشته است:

الف) تبعيد: «... تو را بر آنها مسلّط مى­گردانيم تا پس از آن جز اندكى با تو در شهر همسايه نباشند».[7]

ب) قتل: «اينان لعنت شدگانند؛ هرجا يافته شوند بايد دستگير گردند و به سختى كشته شوند».[8]

همچنین قرآن کریم در سوره نساء ضمن مذمّت «شايعه سازان»، آنان را فاسق و پیرو شیطان دنسته است.[9]

شايعه­ پراکنی و دروغ، نوعی سوء استفاده از اعتماد مخاطبان است. بیان غیر واقعیّات در رسانه­ها هم به همان اندازه ناشایست است که بخواهند مردمی را با شایعه و دروغ، فریب دهند و به بیراهه بکشانند.

به فرموده پیامبر اکرم(ص): «خیانتی بزرگ است که به برادرت سخنی بگویی که او تو را باور دارد و صادق می­پندارد، ولی تو به او دروغ بگویی».[10]

امام خمینی(ره) درباره لزوم اجتناب رسانه­ها از شایعه پراکنی فرموده­اند: «من ارباب جراید و رسانه­ها و گویندگان را نصیحت می کنم که دست از این شایعه افکنی ها بردارند و مسائل بیهوده و مطالب دروغ را برای زیاد شدن تیراژ پخش نکنند که اگر احساس توطئه و افساد شود، ملت با آنها به طوری دیگر عمل می کنند. از آزادی سوء استفاده نکنید؛ و مسیر ملت را رها ننمایید، و از بزرگ نمایش دادن وقایع کوچک بپرهیزید؛ که صلاح ملک و ملت در آن است».[11]


[1] - احزاب، آیه60.

[2] - المفردات في غريب القرآن، ج1، ص344.

[3] - لغتنامه دهخدا، ج2، ص1624.

[4] - المیزان فی تفسیرالقرآن، ج16، ص340.

[5] - تفسیر نمونه، ج17، ص430.

[6] - تفسیر مجمع البیان، ج8، ص180.

[7] - احزاب، آیه60.

[8] - احزاب، آیه61.

[9] - نساء، آیه83.

[10] - متّقي هندي، علي­بن حسام الدين، كنزالعمال في السنن الأقوال والأفعال، بيروت، مؤسسة الرساله، چاپ پنجم، 1401ق، ج3، ص248، ح820.

[11]- موسوی خمینی، سید روح الله، صحیفه نور، تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(ره)، چاپ چهارم، 1385ش، ج9، ص255.



تاريخ : ۱۴۰۴/۱۰/۲۲ | ۹:۵۵ ق.ظ | نویسنده : عسکری اسلامپور کریمی |

از جمله پیامدهای شایعه سازی/ایجاد یأس و ناامیدی در جامعه

از جمله پیامدهای شایعه سازی/ایجاد یأس و ناامیدی در جامعه

بدون تردید، اميد در زندگي انسان نقش بسيار بااهميتي دارد. اميد است كه به انسان انگيزه حيات مي­دهد و زندگي او را از پوچي و بيهودگي رهايي مي­بخشد. امید باعث انجام كارهاى شايسته و تلاش­هاى مفيد و پرثمر مى­شود. انسان اميدوار، هم در اين دنيا راحت و سالم زندگى مى­كند و هم در آخرت از نعمات فراوان الهى بهره­مند مى­گردد. پيامبر اكرم(ص) درباره نقش اميد در زندگي انسان فرموده­اند: «إنَّمَا الأَمَلُ رَحمَةٌ مِنَ اللّه‏ِ لاُِمَّتي، لَولاَ الأَمَلُ ما أرضَعَت اُمٌّ وَلَدا، ولا غَرَسَ غارِسٌ شَجَرا؛ آرزو، در حقیقت، رحمتی از جانب خداوند برای امّت من‏ است. اگر آرزو نبود، هیچ مادری فرزندی را شیر نمی‏داد و هیچ باغبانی، نهالی نمی‏كاشت».[1]با آگاهي از نقش سازنده و با اهميت اميد در زندگي انسان است كه شايعه­سازان در تلاشند كه با طراحي شايعات گوناگون مأیوس کننده، روح يأس و نااميدي را در كالبد جامعه دميده و از مجراي شايعات به اهداف مورد نظر خود دست يابند. انتشار شایعات مأیوس کننده، معمولاً به نفع جریان باطل تمام­ می­شود؛ به دلیل این که شایعات مأیوس کننده در یک مدت زمان کم، چنان پخش می­شوند و قوّت می­گیرند که حتّی خواصّ جامعه را نیز دچار ابهام و یأس می­کند. در کشور خودمان در جریان فتنه شوم 88 مشاهده کردیم که عده­ای شعار تقلّب انتخابات سر دادند و در پی آن بسیاری از خواصّ جامعه نیز متحیّر شده و متأسفانه به دام دشمن افتادند، با سکوتشان چه آشوبی کردند. در حالی شایعه مذکور به وسیله بنگاه­های خبری استکبار جهانی و فرزند نامشرع­اش صهیونیستهای غاصب خون آشام از قبل پیش­بینی کرده بودند. مقام معظم رهبری در این باره فرمودند: «در بلوارهای بعد از انتخابات، مسلمانان کشورهای مختلف اسلامی نگران بودند؛ پیغام می­دادند به آشنایان خود در اینجا که در ایران چه خبر است؟ اینها می گفتند نگران نباشید، نترسید، جمهوری اسلامی قوی­تر از این حرفهاست».[2] با امعان نظر در دوران رسالت نبوی(ص) نیز مشاهده می­کنیم که مشرکان مکه در آغاز بعثت دست به شایعات گسترده­ای بر ضد پیامبر اکرم(ص) زده، آن حضرت را گاهی ساحر، مجنون، شاعر و... معرفی می­کردند و یا گاهی موضع یتمی و فقر آن حضرت را مطرح کرده و می­گفتند: «لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ كَنْزٌ أَوْ جاءَ مَعَهُ مَلَكٌ؛ چرا گنجى بر او نازل نشده، يا فرشته‌اى با او نيامده است».[3] مشرکان با این نوع شایعات جامعه نوپای اسلامی را دچار یأس و ناامیدی می­کردند.

نمونه دیگر، جریان جنگ «اُحد» است. در هياهوي جنگ، شخصي از كفّار به نام عبدالله بن قيمئه سنگي بر پيشاني مبارك پيامبر اکرم(ص) زد و آن حضرت را مجروح كرد. وی به بلندي رفته فرياد كشيد: «محمد را كشتم»؛ اين خبر كذب در مدت زماني کم،از سوی ابن قمیئه وديگر كفار در سراسر ميدان نبرد انتشار يافت و حزن و اندوه شديدي را در ميان مسلمانان حاكم ساخته و سبب تزلزل و یأس در آنان شد. به گونه­ای که سبب شد كه از ميدان جنگ بگريزند و علّت سستى و فرارشان را شايعه قتل رسول خدا(ص) بيان كنند[4] و حتي برخي نيز از تسليم شدن به ابوسفيان و بازگشت به دين اول خود سخن به ميان آورند.[5]خداوند در پاسخ به آنان فرمود: «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى‌ أَعْقابِكُمْ؛ ومحمّد جز پيامبرى نيست كه پيش از او نيز پيامبران (ديگرى آمده و) در گذشته‌اند. (بنابراين مرگ براى انبيا نيز بوده و هست،) پس آيا اگر او بميرد و يا كشته شود، شما به (آئين) گذشتگان خود بر مى‌گرديد؟».[6]

مرحوم طبرسي در اين باره مي­نويسد :«در ميان مردم اين خبر انتشار يافت كه رسول خدا كشته شده است.

پس بعضي از مسلمانان گفتند: "اي كاش نماينده اي به سوي عبدالله بن ابي بفرستيم تا براي ما از ابي سفيان امان بگيرد" و عده­اي از اهل نفاق نيز گفتند: "اگر واقعاً محمد كشته شده باشد، پس به دين اول خود بازگرديد».[7]كفار با انتشار اين شايعه، به دنبال آن بودند كه توان روحي مسلمانان را تضعيف كنند و روح يأس و نااميدي را در ميان رزمندگان سپاه اسلام بدمند كه در اين نقشه، تا حدود بسياري نيز موفق شدند؛ زیرا پس از آگاهي مسلمانان خبر شهادت پيامبراسلام، تزلزل عجيبي بر آنان حاكم شده و به علت غم و اندوه ناشي از آن، به شدت دچار ضعف، سستي و نااميدي شدند. به­طوري كه اكثريت آنان دست از جنگ كشيده و فرار كردند و عده­اي نيز به كوه پناه برده و برخي نيز به مدينه بازگشته

و تا سه روز خود را پنهان نمودند و برخي از آنان به گونه­اي خود را باختند كه انديشه كردند كسي را نزد عبدالله بن ابي بفرستند تا از قريش برايشان، امان بگيرد.[8]


[1] - بحارالأنوار، ج77، ص173.

[2] - بیانات رهبر فرزانه انقلاب در خطبه­های نماز جمعه تهران، 25/6/1388هـ.ش.

[3] - هود، آیه12.

[4] - ابن كثير، اسماعيل بن حماد، تفسير القرآن العظيم، بيروت، دارالكتب العلميه، چاپ اول، 1419ق، ج2، ص111.

[5] - رازي، ابوالفتوح، روض الجنان و روح الجنان، مشهد، انتشارات آستان قدس رضوي، چاپ دوم، 1374ش، ج5، ص93.

[6] - آل عمران، آیه144.

[7] - طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، مترجمان، تحقیق رضا ستوده، تهران، انتشارات فراهانی، 1360ش، ج2، ص402.

[8] - واقدي، محمدبن عمر، المغازی، بي­جا، عالم الكتاب، چاپ سوم، 1404ق، ج1، ص230.



تاريخ : ۱۴۰۴/۱۰/۲۱ | ۱۰:۵۴ ق.ظ | نویسنده : عسکری اسلامپور کریمی |

منافع مشترک

منافع مشترک

یکى از عوامل مهم و ایجاد وحدت، منافع مشترک است. در جامعه ‏اى که اقلیّت‏هاى مذهبى، جناح‏هاى سیاسى و... وجود دارند، حقّ فردى و گروهى نیز وجود دارد که ممکن است این حقوق در تعارض قرار گرفته، تنش ایجاد کنند. براى جلوگیرى از اختلافات نیاز به محور اتّحاد است که حلقه اتّصال همه افراد و گروه‏ ها مى‏ باشد. براین اساس، هرگاه منافع مشترک یک جامعه در معرض تهدید قرار گیرد، منافع فردى و گروهى نادیده گرفته مى‏ شود و همه افراد متحد شده از آن دفاع مى‏ کنند.

در جامعه اسلامى نیز جناح‏هاى سیاسى و افرادى با سلیقه‏ هاى مختلف وجود دارند که گاهى تعارض در رعایت حقوق آن‏ها به وجود آمده و تضار افکار زمینه برخى از اختلافات را به وجود آورد.

براى ایجاد همبستگى و وحدت نیاز به محور وحدت است که همانا «منافع مشترک» است.

امام على(ع) با وجود این که ولایت را حق مسلّم خویش مى‏ دانست[1] و بارها از آن دفاع کرده است، ولى در برابر خلفاى سه ‏گانه قیام نکرده، 25 سال سکوت اختیار کرد. سکوت آن حضرت این پرسش را نیز به وجود مى‏ آورد که چه عامل یا عواملى سبب شدند که آن حضرت قیام نکرده و حتى با خلفا بیعت نموده و با آنان همکارى کند[2] واقعیّت این است که سکوت امام و همکارى او با خلفا در راستاى «منافع عمومى» صورت گرفت.

امام على(ع) که خود یکى از سنگربانان شریعت اسلام و منادى وحدت است، در چنین فضایى یکى از علل سکوت خود را رعایت مصالح و منافع عمومى و حفظ وحدت اسلامى بیان مى‏ فرماید:

«به خدا سوگند! اگر ترس وقوع تفرقه میان مسلمانان و بازگشت کفر و تباهى دین نبود، رفتار ما با آنها به گونه‏اى دیگر بود».[3]

اوضاع سیاسى و اجتماعى صدر اسلام نشان مى‏ دهد که بعد از رحلت پیامبر اسلام(ص)، اسلام و مسلمانان دچار مشکلات و بحران‏هاى خطرساز فراوان شده که هر کدام آنها براى اسلام و مسلمانان خطرات جدّى بودند. ظهور پیامبران دروغین، ارتداد و اختلافات شدید بین مسلمانان را مى‏ توان از جمله آنها ذکر کرد.[4] ابن‏هشام در این باره مى‏ نویسد:

«چون پیامبر وفات نمود، بلا و مصیبت بر مسلمانان بزرگ شد، یهودیان سر بر افراشته و مسیحیان خوشحالى کردند. اهل نفاق از دین برگشته و اعراب مى‏ خواستند مرتد شوند. اهل مکّه مى‏ خواستند مجددا بت‏پرستى کرده و دین پیامبر را منسوخ نمایند».[5]

هنگامى که دین در خطر است و دشمنان منافع عمومى مسلمانان را به خطر انداخته و هر گونه اختلاف ضربه بر پیکر امّت اسلامى است، باید همه افراد جامعه متحد شوند.


[1] - ر.ک: نهج‏ البلاغه صبحى صالح، خ 170، ص244.

[2] - تاریخ طبرى، ج4، ص123 ـ 124.

[3] - «وَ اَيْمُ اللَّهِ لَوْلا مَخافَةَ الْفُرْقَةِ بَيْنَ الْمُسْلِمينَ وَ اَنْ يَعُوْدَ الْکُفْرُ وَ يَبُورَ الدّينُ لَکُنَّا عَلَي غَيْرِ ما کُنَّا لَهُمْ عَلَيْهِ»(بحارالانوار، ج32، ص61).

[4] - ر.ک: تاریخ یعقوبى، ج2، ص 107.

[5] - سیره ابن‏هشام، ج4، ص316 .



تاريخ : ۱۴۰۴/۱۰/۲۰ | ۵:۳۴ ب.ظ | نویسنده : عسکری اسلامپور کریمی |

پیامبر اعظم (ص)، محور وحدت

پیامبر اعظم (ص)، محور وحدت

یکى از عوامل اتّحاد امّت اسلامى، وجود مقدّس پیامبر اسلام(ص) است. نقش پیامبر در ایجاد وحدت از این جهت قابل بررسى است: نخست آن که آن حضرت فرستاده خداوند بوده و تا قیامت پیامبر همه انسان‏هاست.[1]همچنین قرآن در آیات دیگر رسالت آن حضرت را براى همه انسان‏ها «الناس[2] و العالمین[3] ثابت کرده، و در آیه‏اى شمول دعوت وى را نسبت به هر کسى که از آن، آگاه شود مورد تأکید قرار داده است.[4] بنابراین، او به عنوان پیامبر واحد، مورد قبول همگان است. در صدر اسلام مسلمانان مانند پروانه دور شمع وجودى آن حضرت مى‏ گشتند و وجود پیامبر(ص) مسلمانان را مانند دانه‏ هاى تسبیح به هم پیوند مى‏ داد. مسلمانان صدر اسلام آن چنان پیامبر را دوست مى‏ داشتند که در جنگ‏ها براى حفظ جان آن حضرت از یکدیگر سبقت مى‏ گرفتند.

دشمنان اسلام از وجود پیامبر(ص) به عنوان مهره اتّحاد و عامل همبستگى مسلمانان وحشت داشتند؛ از این‏رو در جنک اُحد براى ایجاد اختلاف، شایعه کردند که پیامبر(ص) کشته شده است. در عصر حاضر نیز اهانت برخی مرتدین(سلمان رشدى) به ساحت مقدّس پیامبر اسلام(ص)، نشان داد که مسلمانان نمى‏توانند اهانت به او را تحمل کنند.

دوم آن که پیامبر اسلام(ص) علاوه برآن که رسول خداست، رهبر جهان اسلام نیز مى‏ باشد. بى‏گمان رهبری نقش بنیادى در وحدت دارد.

بنیانگذار مکتب نجات بخش اسلام، پیامبر رحمت و عزّت دعوت خویش را با شعار توحید آغاز کرد و تمام همّ و غمّ خویش را بر ایجاد وحدت و حفظ آن در جامعه اسلامى، بنا نهاد. هم گفته‏هاى او وحدت آفرین و انسجام بخش بود و هم رفتارهاى او اتحاد بخش و اختلاف زدا بود.


[1] - احزاب، آیه 54.

[2] - نساء، آیه 79؛ حج، آیه 49؛ سبأ، آیه 28.

[3] - انبیاء، آیه107؛ فرقان، آیه 1.

[4] - انعام، آیه 19.



تاريخ : ۱۴۰۴/۱۰/۱۹ | ۹:۳۳ ق.ظ | نویسنده : عسکری اسلامپور کریمی |

وضع انسانها در  برزخ

وضع انسانها در برزخ

(چاپ شده در فصلنامه ره توشه راهیان نور/ شماره ماه رمضان 1440هـ.ق/1397شمسی)

*عسکری اسلامپورکریمی*

چه دلیلی بر وجود عالم برزخ هست؟

آیا انسان پس از مرگ، یکباره وارد عالم قیامت می ­شود و کارش یکسره می­ گردد؟ و یا انسان در فاصله مرگ و قیامت یک عالم خاصّی را طی می­کند و هنگامی که قیامت کبری برپا شد وارد عالم قیامت می­گردد [البته این را هم می­دانیم که نه تنها خداوند می­داند که قیامت کبری کی به پا می ­شود. حتّی پیامبران و اولیاِ الهی از این مطلب اظهار بی ­اطلاعی کرده ­اند].

از آیات قرآن و روایات اسلامی چنین استفاده می­ شود که انسان، پس از مرگ، یکباره وارد جهان آخرت نمی­شود؛ بلکه وقوع «قیامت کبری» همراه با یک سری انقلابها و دگرگونی­ها در کلّ نظام هستی و موجودات جهان است. البته تصور نشود که در فاصله مرگ تا قیامت، انسانها در خاموشی، بی­حسی و بی­حیاتی به سر می­برند؛ بلکه در فاصله بین دنیا و قیامت، عالمی ـ به مراتب ـ برتر از دنیای کنونی هست که دارای حیات همراه با لذّت و سرور برای نیکوکان و رنج و اندوه برای بدکاران است. عالم واسطه بین دنیا و آخرت را «عالم برزخ» گویند.

«برزخ» در لغت عرب به معناي حايل و فاصله است. اگر چيزى ميان دو شى‏ء واسطه و فاصله شود، «برزخ» ناميده مى‏ شود.[1]

نويسنده «قاموس قرآن» در معناى «برزخ» مى‏نويسد: «برزخ، به معناى حائل و واسطه ميان دو چيز است و عالم پس از مرگ را برزخ گوييم؛ چون واسطه ميان دنيا و آخرت است.»[2]

عالم برزخ به منزله پایگاه موقّت و سکّوی پرواز انسان به سوی عالم دیگر است که جامع میان برخی از ویژگی‌های دنیوی و برخی از خواص اخروی است و باید گفت که زندگی برزخی، زندگی ویژه‌ای است که فقط در عالم «برزخ» تحقّق می‌یابد.

براى آشنايى بيشتر با معنا و مفهوم واژه «برزخ»، كاربرد آن را در قرآن و روایات پى مى ‏گيريم:

اين واژه سه بار در قرآن­کریم آمده است:

«مَرجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيانِ بَيْنَهُما بَرْزَخٌ لايَبْغيانِ»[3]؛ خداوند، دو دريا را به هم آميخت و ميان آن دو، فاصله‏اى قرار داد تا از مرز خود خارج نشوند.

«وَجَعَلَ بَيْنَهُما بَرْزَخاً وَ حِجْراً مَحْجوراً»[4]؛ بين آب اين دو دريا حائلى قرار داد تا هميشه از هم جدا باشند.

«وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرزَخٌ اِلى‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ»[5]؛از لحظه مرگ تا روز برانگيختن، فاصله است.

اين سه آیه به خوبى معناى برزخ را آشكار مى‏كند؛ ولى اين لفظ به گونه‏اى كه در آيه سوم استعمال شده است، به كار مى‏رود و در همان معنا، ويژگى يافته است.

امام علی (ع) در نهج البلاغه می­فرماید: «در درون برزخ راهى را پيمودند كه در آن راه، زمين بر آنها چيره شده؛ گوشتهايشان را خورده و از خونهايشان آشاميده است.»[6]

همچنین می­فرماید: «[بندگان شايسته] گويا دنيا را به پايان رسانيده فراسوى آن را مى‏نگرند و امور اخروى را مشاهده مى‏كنند؛ و گويى بر احوال پنهانى برزخيان و مدت اقامت آن سامان آگاهند.»[7]

امام صادق (ع) در تعریف برزخ می‌فرماید: ««اَلْبرزَخُ، اَلْقَبْر؛ وَ هُوَالثَّوابُ وَالعِقابُ بَيْنَ الدُّنيا وَالآخِرَة»[8]؛ برزخ همان عالم قبر است که پاداش و کیفر میان دنیا و آخرت است.

همچنین آن حضرت فرمود: «سوگند خداى را كه جز از عالم برزخ بر شما بيم ندارم.»[9]

به هرحال، برزخ در اصطلاح به معنای گذرگاهی که خداوند بین دنیا و آخرت قرار داده است، و یا عالمی حایل بین دنیا و آخرت است. ازاین‌رو به علمی که میان دنیا و آخرت قرار گرفته برزخ گفته‌اند. گاهی از آن تعبیر به عالم «قبر» یا عالم «ارواح» می‌شود.

بسياري از افراد علاقه دارند كه از زندگي انسان در برزخ و حقيقت و ماهيت اين عالم آگاهي كاملي به دست آورند، ولي بايد توجّه داشت كه آگاهي كامل از جهان برزخ براي ما امكان­پذير نيست و تا انسان گام در آن جهان نگذارد نمي­تواند به كيفت آن پي ببرد، هم چنان كه درباره سراي ديگر و عالم آخرت نيز اين چنين است. فقط مي­توان صورتي ناقص و شبحي مبهم از آن جهان ترسيم كرد؛ زيرا بشر از واقعيت اشیایی مي­تواند آگاه گردد كه در قلمرو زندگي او قرار گيرد و نمونه­هايي از آن را در دست داشته باشد. ازاين جهت اهل تحقيق معتقدند: آگاهي كامل از خصوصيات زندگي برزخي و حيات اُخروي در صورتي ميسر است كه انسان ازاين جهان رخت بربندد و به سوي آن جهان بشتابد.

با وجود اين مي­ توان به كمك آيات قرآن، روايات و بياناتي كه فلاسفه دارند نشانه ­هايي از عالم برزخ و جهان ديگر به دست آورد.

آيات قرآن و احاديث اسلامي و دلايل تجربي به روشني دلالت دارند كه مرگ انسان به معناي فناي حقيقي نيست، بلكه معناي جدايي روح ازبدن عنصري مادي و تعلق آن به بدن لطيف تر است.

شايسته است به برخي از آيات كه روشنگر زندگی برزخي انسان است اشاره كنيم:

1. «وَ لا تَقُولُوا لِمن يُقتَلُ في سَبيلِ اذ اَموات بَل اَحياء وَلكن لاتَشعُرُونَ»[10]؛به افرادي كه در راه خدا كشته مي­شوند مرده نگوييد آنان زندگانند، ولي شما درك نمي­كنيد.

در آيه ديگري نه تنهابه زنده بودن آنان تصريح مي­كند، بلكه آشكارا مي­رساند كه آنان در آن جهان روزي مي­خورند و به فضل و كرم خدا خوش حالند.

2. «وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ»؛ افرادي را كه در راه خدا كشته مي­شوند مرده مپندار، بلكه زندگانند كه در نزد پروردگارخود روزي مي­ خورند.

3.«فَرِحِينَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ وَيَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُواْ بِهِم مِّنْ خَلْفِهِمْ أَلاَّ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ»؛ به آنچه كه خداوند از فضل خود به آنان داده است خوش حالند و به كساني كه هنوز به آنان نپيوسته­اند، بشارت مي­ دهند [يا ازسرنوشت كساني كه هنوز به آنان نپيوسته­اند شادمانند] كه نه بيمي دارند و نه غمگين مي ­شوند.

اين آيات نه تنها به زنده بودن آنان تصريح مي­ كند، بلكه از آثار جسمي و روحي حيات كه همان روزي خوردن و شادمان گرديدن است خبر مي­دهد؛ البته اين آيات درباره شهيدان راه خداست و حكايت از حيات برزخي آنان مي­كند.

4. «حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ، لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحًا فِيمَا تَرَكْتُ كَلَّا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ»[11]؛ هنگامي كه مرگ يكي ازآنان فرا رسد، مي­گويد: پروردگارا! مرا بازگردان، شايد در مورد [اموالى] كه ترك كرده­ام عمل شايسته­اي انجام دهم. هرگز [بازگشتي نيست] اين سخني است كه وي گوينده آن است؛ پشت سر آنان برزخي است تا روزي كه برانگيخته شوند.

ظاهر آيه مي ­رساند كه براي ايشان، پس از مرگ حدّ فاصل و حايلي است ميان زندگي دنيا و روز رستاخيز و انسان در اين حدّ فاصل باقي مي­ماند، در اين صورت بايد علاوه بر بدن و جسم كه در اين حد مي­پوسد و متفرق مي­گردد، براي انسان واقعيتي باشد كه بتوان گفت وي در اين حدّ فاصل مي­ماند و اين واقعيت همان روح و روان است.

افزون براين، ظاهراً آيات، مربوط به مشركان منكر رستاخيز است و جاي اين سؤال است كه چرا اين گروه چنين آرزو مي­كنند كه بار ديگر به اين جهان بازگردند به خاطر اين كه در لحظات مرگ، جايگاه خود را در برزخ مشاهده مي­كنند و از سرنوشت رقّت­بار خود آگاه مي­شوند و اگر در چنين لحظات چيزي براي آنان آشكار نمي­شد، دلیلی نداشت كه گروه منكر رستاخيز، آرزو كنند كه بار ديگر به اين جهان بازگردند و عمل صالح انجام دهند.

ترسیمی از زندگی برزخی

بدن برزخي و عذاب و نعمت­هاي آنجا را مي­توان به گونه­اي به لذّت و يا نعمت­هاي هنگام خواب تشبيه كرد. انسان در عالم رؤيا واقعاً كارهاي شگفت­انگيزي انجام مي­دهد: راه مي­رود، سخن مي­گويد، مي­انديشد و... هرگاه اين كارها را با زندگي عنصري و مادّي بسنجيم، فاقد حقيقت خواهد بود، ولي اگر از نسبت­گيري و مقايسه صرف­نظر كنيم، بايد گفت: اين كارها در ظرف رؤيا براي خود حقيقتي دارند، زيرا خوشيها، آرامشها، آلام و دردهاي رؤيايى، براي خود خالي از يك نوع واقعيت نيست. چه بسا حالات انسان در خواب بر بدن عنصري نيز اثرمي­ گذارد.

حالا اگر يك چنين زندگي رؤيايى، واقعيت بيشتر و حقيقتي روشن­تر پيدا كند، بايد نام آن را زندگي برزخي نهاد. در آنجا مادّه و عنصر يا مولكول و اتم وجود ندارد، ولي صورت تمام موجودات جهان بدون آن كه ماده و وزني در كار باشد موجود است. ازاين­رو دانشمندان مي­گويند: در جهان برزخ، آثار ماده از گرمي و سردى، شيريني و تلخى، شادماني و غمگيني هست، هر چند خود ماده وجود ندارد. در آنجا خوردن و آشاميدن، سماع و استماع و رؤيت و ديدن وجود دارد، اگرچه ازماده­اي كه زندگي ما بر آن توقف دارد خبري نيست.

پيامبر گرامي اسلام (ص) در جنگ بدر دستور داد كه كشته­هاي قريش را به چاهي بريزند، سپس بر سرچاه ايستاد و به آنان خطاب كرد و گفت: آيا آنچه را كه خداي شما وعده كرد حقيقت داشت، مسلمانان گفتند: آنان مردگانند و چگونه با آنان سخن مي­گوييد پيامبر فرمود: شما از آنان شنواتر نيستيد، آنان مي­شنوند، ولي اجازه سخن گفتن ندارند.[12]

علاوه بر آیات، روایات فراوانی نیز بر وجود فعلی برزخ دلالت دارند که به طور مختصر به بعضی از آنها اشاره می‌شود:

عبداللّه بن سنان می‌گوید: از [چگونگی و کیفیت] حوض [کوثر] از امام صادق (ع) سؤال کردم. حضرت فرمودند: حوضی است که ما بین بُصری (قریه‌ای از شام) و صنعا قرار دارد (این که بزرگی آن به این مقدار است) آیا دوست داری آن را ببینی؟ عرض کردم: بله. حضرت دست مرا گرفته و به پشت مدینه بردند، سپس پای (مبارک) خود را به زمین زدند، (ناگهان) نهری را جاری دیدم که از یک طرف آن آبی سفیدتر از برف جاری بود و از جانب دیگر آن شیری سفیدتر از برف، و در وسط آن شرابی بهتر (و خوشرنگ‌تر) از یاقوت در جریان بود؛ پس چیزی نیکوتر از آن خمره‌ای که بین «نهر» شیر و آب قرار داشت ندیدم.

سپس عرض کردم: فدایت گردم، این «نهر» از کجا سرچشمه گرفته و مجرای آن کجاست؟ فرمودند: «اینها چشمه‌هایی هستند که خداوند در کتابش ذکر کرده؛ نهرهایی در بهشت هستند چشمه‌ای از آب و چشمه‌ای از شیر و چشمه‌ای از شراب در این نهر جاری هستند... عرض کردم: فدایت گردم، هیچ‌گاه روزی را مانند امروز ندیدم و فکر نمی‌کردم مسأله از این قرار باشد. حضرت فرمود: این کمترین چیزی است که خدای تعالی برای شیعیان ما آماده کرده است.

همانا، هنگامی که مؤمن از دنیا رفت، روحش به جانب این نهر آمده و از باغ‌های «اطراف» آن استفاده می‌کند و از شراب آن می‌نوشد، و به درستی که دشمن ما هنگامی که از دنیا برود، روحش به وادی «برهوت» سوق داده شده ودر عذاب آن جاودان گردد و از «زقّوم» آن به او خورانده و از «حمیمش» به او نوشانده شود؛ پس از این وادی، به خدا پناه ببرید.»[13]

این روایت بیانگر وجود عالم برزخ و نعمت‌ها و عذاب‌های برزخی است. همچنین آن حضرت در روایت دیگری می‌فرماید:

«هنگامی که مردگان خود را قبل از طلوع خورشید زیارت کنید (آنها زیارت شما را) می‌شنوند و شما را پاسخ می‌گویند؛ امّا اگر بعد از طلوع خورشید آنها را زیارت نمایید، می‌شنوند؛ امّا پاسخگو نیستند.»[14]

طبیعی است که اگر عالم برزخ وجود نداشته باشد، روایات این چنینی هم نباید معنای معقولی داشته باشند؛ زیرا وقتی مردگان به خاک و ماده بی‌شعور تبدیل شوند و حقیقتی دیگر از انسان (که تمامیت انسانیت او را تشکیل می‌دهد) در عالمی دیگر وجود نداشته باشد تا دعای خیر و زیارت زندگان را بشنوند، نمی‌توان گفت آنان صدای شما را می‌شنوند و پاسخ می‌دهند.

حکایاتی پندآمیز

در پايان اين درس، با ذكر حكاياتى به ترسيم سيماى روشن‏ترى از اين جهان (برزخ) مى‏پردازيم.

  • مرحوم علامه نراقى (ره) از زبان دوستى مورد اعتماد چنين حکایت نمودند:

«در ايّام جوانى با پدرم و جمعى از دوستان، هنگام عيد نوروز، ديد و بازديد مى‏كرديم. براى ديدار يكى از آشنايان به طرف خانه‏اش- كه نزديك قبرستان بود- رفتيم. گفتند: خانه نيست.

يكى از همراهان، پيشنهاد كرد كه براى رفع خستگى و زيارت اهل قبور، سرى به قبرستان بزنيم. وقتى به آنجا رسيديم، يكى از رفقا به شوخى رو به قبرى كرد و گفت: اى صاحب قبر! در اين روز عيد به ديدار تو آمديم؛ از ما پذيرايى نمى‏كنى؟

ندايى برخاست كه هفته ديگر همه ميهمان من هستيد!

همگى شگفت‏زده شديم و گمان برديم كه تا هفته آينده بيشتر زنده نيستيم. به سر و سامان دادن كارهاى خود پرداختيم؛ امّا در روز موعود از مرگ خبرى نشد. با هم به سر همان قبر رفتيم؛ گفتيم: شايد منظور چيزى غير از مردن بوده است.

يكى از ما گفت: اى صاحب قبر! به وعده خود وفا كن. صدايى آمد: بفرماييد! ناگهان، باغى در نهايت طروات و صفا، درختان سر به فلك كشيده، انواع ميوه‏ها، نهرهاى جارى و مرغان خوش الحان، نمايان گشت!

در وسط باغ به عمارت با شكوهى رسيديم كه شخصى در نهايت زيبايى آنجا نشسته و جمعى ماهرو، كمر خدمت او به ميان بسته؛ چون ما را ديد، از جا برخاست و خوش آمد گفت و از اين كه هفته گذشته مجاز به پذيرايى نبود، پوزش خواست.

پس از ساعتى كه با طعام‌ها و شربت‌هاى گواراى آن سامان از ما پذيرايى شد، تا بيرون باغ بدرقه‏مان كرد.

پدرم در هنگام خداحافظى از او پرسيد: شما كيستى كه از چنين دستگاه گسترده‏اى بهره‏مندى؟

فرمود: من كاسب فلان محلّه هستم و به دو سبب بدين مقام دست يافتم: هرگز در كسبم كم‏فروشى نكردم و ديگر هيچ‌گاه نماز اوّل وقت را ترك نگفتم.»[15]

  • او اينك در فشار است!

به پيامبر اكرم (ص) خبر رسيد كه سعدبن معاذ انصارى - رئيس طايفه انصار و يكى از ياران بسيار با ارزش پيامبر كه بى‏اندازه مورد احترام آن حضرت بود- از دنيا رفته است.

پيامبر گرامى اسلام، بدون اين كه كفش و عبايش را بپوشد، سراسيمه براى شركت در مراسم بزرگداشت آن مرد بزرگ شتافت و يارانش نيز در پى او برخاستند و حضرت را همراهى كردند.

پيامبر ناظر بر غسل و كفن سعد بود و با پاى برهنه در تشييع جنازه، در گرفتن تابوت و حمل آن نيز شركت داشت.

هفتاد هزار فرشته، همراه جبرئيل امين به احترام اين صحابى بزرگوار در تشييع جنازه حضور يافته بودند.

در هنگام خاك‏سپارى، پيامبر با دست مباركش او را در قبر گذارد و در خاك ريختن، سنگ گذاشتن و مسدود نمودن قبر نيز كمك كرد و در نتيجه سعد با تمام احترامات خاص به خاك سپرده شد.

مادر سعد كه از اين همه بزرگداشت فرزندش به وجد آمده بود، با صدايى بلند گفت: «اى سعد! بهشت بر تو گوارا باد!»

پيامبر فرمود: «اى مادر سعد! دست نگه‏دار؛ او اينك در فشار است!».

حاضران از اين گفته پيامبر بسيار شگفت‏زده و افسرده گشتند. هنگام بازگشت، عده‏اى از اصحاب عرض كردند: «يا رسول اللَّه! كسى مانند سعد هم عذاب مى‏شود؟».

حضرت فرمود: «آرى. سعد به جهت بد اخلاقى با خانواده‏اش، مدت كمى - به اندازه‏اى كه گناهش پاك گردد- عذاب مى‏شود».[16]

  • قبرش از آتش شعله‏ ور شد!

كسى را در قبرش نشاندند و به او گفتند: «ما مأموريم كه صد تازيانه از عذاب الهى به تو بزنيم!»

گفت: «از عذابم درگذريد كه طاقت آن را ندارم».

پس از گفت‏وگوى ميان او و فرشتگان، وى را گفتند: «چاره‏اى نيست، مگر اين كه يك تازيانه بر شما زده شود.»

گفت: «به چه دليل بايد عذاب شوم!».

گفتند: «به جهت اينكه روزى(نماز را سبك شمرده و) بى‏وضو، نماز خواندى؛ ديگر اين كه بر ضعيفى گذشتى، [و قادر بر يارى نمودنش بودى]؛ اما كمكش نكردى». پس او را تازيانه‏اى زدند كه در اثر آن، قبرش از آتش شعله‏ور شد.»[17]


پی نوشتها

[1]- ر.ک: «معجم مفردات الفاظ القرآن»، الراغب الاصفهانى، ص‏41، المكتبة المرتضوية: «البرزخ، الحاجز والحد بين الشيئين، و قيل: اصله برزه، فعرب... و قيل: البرزخ ما بين الموت الى القيامة». حد و فاصله بين دو چيز را برزخ گويند و از اين جهت به فاصله بين مرگ تا روز قيامت نيز برزخ گفته شده است.

[2]- سید علی اکبر قرشی، قاموس قرآن، دارالمکتب الاسلامیة، ج‏1، ص118.

[3]- الرحمن (55)، آيه 19 - 20.

[4]- فرقان (25)، آيه 53.

[5]- مؤمنون (23)، آيه 100.

[6]- نهج البلاغه، خطبه 212، ص 695، (مطابق شرح و ترجمه فيض الاسلام): «سَلَكُوا في بُطُونِ الْبَرزَخِ سَبيلاً؛ سُلِّطَتِ الارْضُ عَلَيْهِمْ فيه، فَاَكَلَتْ مِنْ لُحُومِهم وَ شَرِبَتْ مِنْ دِمائِهم... .»

[7]- نهج البلاغه، خطبه 213، ص704: « فكَانَّما قَطَعُوا الدُّنْيا اِلى‏ الْآخِرَةِ وَ هُمْ فيها؛ فَشاهَدُوا ما وَراءَ ذلك؛ فَكَانَّما اطّلَعُوا غُيُوبَ اَهْلِ البَرزخِ في طُولِ الإِقامَةِ فيه... .»

[8]- طریحی، مجمع البحرین، واژه «برزخ»؛ عبدالعلی حویزی، تفسیر نورالثقلین، ج‏3، ص553؛ علامه مجلسی، بحارالانوار، ج‏6، ص218.

[9]- بحارالانوار، ج‏6، ص214: «وَاللَّهِ ما اَخافُ عَلَيْكُمْ اِلاّ الْبرزخ.»

[10]- بقره (2) آيه 154.

[11]- آل عمران (3)، آیه99-100.

[12]- سیره ابن هشام، ج‏2.

[13]- شیخ مفید، اختصاص، ص321.

[14]- بحارالانوار، ج102، ص297: «اِذّزَرتُم موتاکم قبل طلوع الشمس سمعوا و أجابوکم و اِذّزَرتُمُوهم بعد طلوع الشمس سمعوا و لم یجیبوکم.»

[15]- «خزائن»، ملا احمد نراقى، ص‏35 - 36.

[16]- بحارالانوار، ج‏6، ص273.

[17]- شیخ صدوق، علل الشرايع، ج‏1، ص‏291؛ بحارالانوار، ج‏6، ص‏221.



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۴۰۴/۱۰/۱۸ | ۱۲:۲۵ ق.ظ | نویسنده : عسکری اسلامپور کریمی |

خودباوري در انديشه اهل¬بيت (ع)

خودباوري در انديشه اهل­بيت (ع)

(چاپ شده در فصلنامه فرهنگ کوثر، شماره 69، 1386ش)

عسكري اسلامپورکریمی

اشاره

يکي از رموز موفقيت، داشتن روحيه خودباوري و اعتماد به نفس است. اعتماد به نفس به معناي خوداتکايي است[1] و نقطه مقابل آن، اعتماد به ديگران است. کسي که اعتماد به نفس نداشته باشد، زبون، بيچاره و ناتوان است و نمي‌تواند از امکانات و استعدادهاي دروني خود بهره‌برداري کند. از دست دادن اعتماد به نفس، موجب فلج شدن فکر و روح انسان مي‌شود . فرد خودباخته و فاقد اعتماد به نفس، هميشه از خود مأيوس و به ديگران متکي است. او در زندگي، پيشرفت چنداني نخواهد کرد و همواره سايه ناتواني و شکست بر زندگي‌اش حکمفرما خواهد بود. مردان بزرگ تاريخ با دريافت اين نکته، در همان اوان جواني، ارزش خود را يافتند و توانايي‌هاي دروني خويش را کشف کردند و با اتکا و اعتماد به همين توانايي‌ها راه پيروزي را سريع‌تر پيمودند. در اين نوشتار، بحث از موضوع اعتماد به نفس را به طرح چند پرسش، آغاز مي‌کنيم:

الف) اعتماد به نفس چيست؟

ب) چگونه اعتماد به نفس ايجاد کنيم؟

ج) عوامل اخلالگر در اعتماد به نفس چيست؟

در اين نوشتار مي‌کوشيم تا پاسخ مناسب و قانع کننده‌اي به سؤالات بالا داده شود و در پايان، توصيه‌هاي کاربردي براي تقويت اعتماد به نفس ارائه دهيم.

افراد از منظر شخصيتي

انسان‌ها از يک ديدگاه که در تقسيم بندي رفتاري و شخصيتي، حائز اهميت است، به سه دسته زير تقسيم مي‌شوند:

1. افراد خودباخته؛

2. افراد خود شيفته و ديگر شيفته؛

3. افراد خودباور.

1. افراد خودباخته

تعداد زيادي از انسان‌ها دچار "خودباختگي" عميقي‌اند و از سواحل آرامش فاصله گرفته و در گرداب هولناک، تاريک و فروبرندة "نااميدي و سرگشتگي" گرفتارند. اين افراد داراي خصوصياتي مانند کمرويي شديد، احساس حقارت، احساس ناتواني، احساس تنهايي و احساس پوچي‌اند. اين حالات ناشي از احساس ناتواني از کنار آمدن با زندگي اجتماعي، خانوادگي، تحصيلي و حرفه‌اي است. بنابراين، اين دسته از افراد از انطباق خويش با شرايط موجود، عاجز و از رقم زدن آيندة مطلوب درمانده‌اند. آنچه حائز اهميت است، اين که تعداد زيادي از اين دسته افراد، فکر مي‌کنند مشکلشان ناعلاج و بزرگ‌ترين مشکل موجود در عالم هستي است و مشابه و نظير ندارد و گاهي در اين توهم به يقين مي‌رسند، حتي ممکن است توصيه ديگران به آنها براي غلبه بر اين حالت، به نظرشان مضحک باشد.

2. افراد شيفته

اين دسته از افراد هميشه کامروايي‌ها و بهروزي‌ها را در ديگران يا فقط در خود مي‌بينند و تمام لحظات خويش را صرف تماشا و الگوگيري از ديگران مي‌کنند يا اين‌ که خود محورند. افراد شيفته دو دسته‌اند:

1. برخي دلباخته ديگران‌اند و فقط مريدند.

2. دسته‌اي شيفته خويش‌اند و از خود تصور قطب بودن دارند. اين گونه افراد، هستي خود را وقف اين مي‌کنند که قلمرو محدود وجود خود را به صورت مطلق بنگرند. البته بايد از اهل کمال و کساني که مؤيّد "من عندالله" هستند مثل حضرات معصومان(ع) الگو گرفت، اما اين بدين معنا نيست که تمام لحظات عمر را به تماشاي توان ديگران و غبطه و حسرت خوردن بگذرانيم؛ زيرا ما فقط يک بار فرصت زندگي کردن داريم و به فرموده امام علي(ع):"الفُرَصُ تَمُرٌّ مَرَّ السَّحاب[2]؛ فرصت‌ها چون ابر مي‌گذرند".

افراد خودشيفته همه را پر اشکال مي‌بينند و هميشه به سرزنش حضوري يا غيابي ديگران مشغولند و دائم مي‌گويند:"فلان شخص چنين است و فلان شخص چنان است". اين رفتار ، نشانه خبائث نفس و دنائت طبع و عيب‌ناک بودن آن است. هر کسي که عيب داراد طالب عيوب مردم است." هر که بي‌هنر افتد، نظر به عيب کند".

امام باقر(ع) مي‌فرمايند:" در عيب آدمي همين بس که در مورد (عيوب) خود کور باشد و در مورد مردم بينا، و ديگري را به کاري سرزنش کند که خود نمي‌تواند آن را ترک کند".[3]

کسي که هميشه از ديگران انتقاد مي‌کند و فقط ضعف‌ها و عيوب ديگران را مي‌بيند، آيا مدعي است که خودش را بدون عيب و خطاست و روح و روان او معتدل است؟ نحوه ادراک ما از محيط اطرافمان مي‌تواند زندگي را براي ما به عرصه دردناک يا سرشار از لذت مبدّل سازد.

يک نکته کاربردي

روان‌شناسان مي‌گويند: سعي کنيد گرفتار افراد خودباخته و پوچگرا نشويد، حتي وقتي يک دوست با شما از غم‌هايش صحبت مي‌کند، بايد مراقب روحيه خودتان باشيد و با روحيه خوبي با او روبه‌رو شويد تا شما نيز چون او افسرده و نگران نگرديد؛ زيرا وجود هر انساني جلوه‌گاه احساسات و ويژگي‌هاي متعددي از قبيل کينه، نفرت، خشم، حسادت، تنبلي، ملاحظه‌کاري، استقامت و .... است. در آن لحظه شما بايد تشخيص دهيد که در چه موقعيتي قرار داريد و در اين صورت خواهيد توانست بهترين روش برخورد با دوستتان را پيدا کنيد. يادآوري مي‌شود که انسان در هر موقعيتي مي‌تواند درک کند که کدام ويژگي و احساس خود را بايد به کار گيرد. همچنين شخصي که به همه چيز، نگاهي همراه با پذيرش معقول و منطقي دارد، به دوره شکوفايي خود سرعت خواهد بخشيد.

3. افراد خودباور

روح انسان نه ديدني است و نه لمس کردني ، ولي در صورت صيقل خوردن خواهد درخشيد. افراد خودباور داراي چنين روحي هستند.

انسان در موقعيت‌هاي مختلف، روحيات متفاوتي دارد. در شرايطي تابع و فرمان‌بردار و در شرايطي ديگر، سرکش و نافرمان است. در يک موقعيت، احسان دروني‌اش به او فرمان مي‌دهد که فلان کار را بکن و گاه هم بي‌تفاوت مي‌شود. ممکن است در يک لحظه، کيفيت کار برايش مهم نباشد و در لحظه ديگري در مورد کيفيت انجام کار به شدت احساس مسئوليت داشته باشد. افکار ما شکل‌هايي از وجود ما هستند

حالا که به اين نکته مهم در مورد انسان پي برديد، بايد سعي کنيد تمام ابعاد و خصايص شخصيت خود را بشناسيد. نقطه شروع موفقيت هر انساني، خودشناسي و خودباوري است که محصول اين دو، اعتماد به نفس است. انساني که خود را نمي‌شناسد، در مسائل خانوادگي، اجتماعي و شخصي و در لحظات بحراني و حساس زندگي، دچار تزلزل و شکست خواهد شد. افراد خودباور، "خود منظم" و "خود نامنظم" و لاابالي و بي‌مسئوليت، خويش را مي‌شناسد و اين بزرگ‌ترين قدم به سمت تعالي است. انساني که همه عواطف و احساسات خود را شناخت و آنها را به عنوان جزيي از وجودش پذيرفت، ضعف‌هايش را با تشويش کمتري جبران خواهد کرد و در مقابل ، نقطه‌هاي قوت شخصيتش را آسان‌تر و سريع‌تر شکوفا خواهد ساخت. انسان خودباور به يقين مي‌‌داند که "رشد و بالندگي ، با رکود و احساس شکست، سازگار نيست".[4]

در پاسخ اولين سؤال مي‌گوييم: به واقع اعتماد به نفس، يک عطيّة الهي و يک ويژگي برجسته است؛ زيرا کسي که بر ضعف‌هايش غلبه يافته و هر گونه انديشه خودخواهانه را وانهاده است، نه ظالم است و نه مظلوم، بلکه او آزاد است.

آدمي تنها با اعتلاي انديشه‌هايش مي‌تواند برخيزد و غلبه کند و توفيق يابد، حتي او براي توفيق در امور دنيوي نيز بايد انديشه‌هايش را به وراي خصال حيواني انقياد‌آور بکشاند. انساني که نخستين انديشه‌‌اش غرقه شدن در لذايذ حيواني است، نه مي‌تواند به روشني بينديشد و روي اصول صحيح، برنامه‌ريزي کند و نه مي‌تواند به اعتماد به نفس برسد. او حتي نمي‌تواند به کمترين گنج‌هاي نهفته درونش دست يابد و آنها را بپروراند. او در هر کاري با شکست و ناکامي ‌رو به رو مي‌شود. اگر انسان، انديشه‌هايش را متعالي نکند، نمي‌تواند در موضعي قرار گيرد که امور را در اختيار بگيرد و مسئوليت‌هاي جدي بپذيرد.

براي رسيدن به اعتماد به نفس، علاوه بر پشتکار و عدم سستي و مشورت با آگاهان و عدم تقليد کورکورانه از ديگران، انسان بايد به خدا توکل کند و تصميم بگيرد.

راه‌هاي دستيابي به اعتماد

براي رسيدن به اعتماد به نفس راه‌هايي وجود دارد که انسان با پيمودن آن اعتماد به نفس پيدا مي‌کند. از جمله اين راه‌ها، آن است که انسان در همه کارها بر خداوند توکل کند و از او ياري بجويد. کسي که بر او توکل دارد، هرگز يأس و نوميدي به خود راه نمي‌دهد؛ زيرا تکيه او بر کسي است که قادر بي‌نهايت و شکست ناپذير است. توکل به خدا، انسان را از انواع وابستگي‌ها که سرچشمه ذلت و بردگي است، نجات مي‌دهد و به او آزادي و اعتماد به نفس مي‌بخشد.

توکل به خدا موجب باورمند شدن شخص به خويش مي‌شود و به مسير، ايمان پيدا مي‌کند و چنان اعتماد به نفس مي‌يابد که براي وصول به توفيقات بالا و والا، به ايثار و پشتکار عظيمي دست مي‌زند؛ زيرا محصول اعتماد به نفس بالا، پشتکار بالاست و در اين زمينه، خداوند را اصل همه چيز مي‌داند. در سايه توکل به خداوند است که آدمي داراي اعتماد به نفس بالا مي‌شود و به سرچشمه فيض الهي اتصال مي‌يابد و پشتکار و توانايي‌هاي او در تصور نمي‌گنجد.

ايمان بنده در صورتي کامل مي‌شود که تنها توکل بر خداوند کند و در عين حال که در تحصيل اسباب ترقي و کمال، جدّيّت مي‌کند، تنها خداوند را مسبّب الاسباب او را قادر و تواناي بر هر چيز بداند. امام علي(ع) مي‌فرمايد:

"لا يصدقُ ايمانُ عَبد حتي يکونَ بِما في يَداللهِ اَوثَقَ مِنهُ بِما في يَدِه[5]؛ ايمان بند‌هاي صدق نمي‌کند، جز آنکه توکل و اعتماد او به آنچه در دست خداست، بيشتر از آن باشد که در دست اوست".

انسان با کمک اين ايمان، همه درها را خواهد گشود و بلندترين قله‌ها را فتح خواهد کرد و گسترده‌ترين اهداف خويش را به تحقّق خواهد رساند. در واقع، انسان بدون ايمان و اعتقاد به وجود پروردگار و جهان آخرت، هيچ بعد معنوي در اين دنيا ندارد و در نتيجه، دستاورد کمي از دنياي معنويت خواهد داشت.

يکي ديگر از راه‌هاي رسيدن به اعتماد به نفس، دوري از سستي و تنبلي، بي‌حوصلگي و سهل‌انگاري در کارهاست؛ زيرا دوري نکردن از اين امور، نتيجه‌اي جز سرخوردگي و باختن اعتماد به نفس ندارد. کسي که در امر دنياي خود بي‌رغبت (تنبل) باشد، در امر آخرت (امور معنوي) رغبتش کمتر است؛ زيرا غالباً کسي که براي دنيا کار مي‌کند و زحمت مي‌کشد، نتيجه‌اش يا نقد يا به فاصله کمي به او داده مي‌شود، بر خلاف شخصي که براي سفر آخرت خويش عبادت مي‌کند که خداوند مزد عبادت او را ذخيره آخرتش قرار مي‌دهد و در عوض، از نعمت‌هاي بي‌پايان آخرت و بهشت جاويد بهره‌مند مي‌سازد.

در روايت آمده است که روزي حضرت موسي(ع) به حضرت حق عرض کرد:

"ايٌّ عِبادُکَ ابغض اليکَ فقال الله تعالي عزّ و جلّ: مَن کانَ جيفَةٌ بِاليلِ و بطّالٌ بالنََهار؛[6] پروردگار! کدام يک از بندگاننت نزد تو مبغوض‌ترند؟ خطاب رسيد: کسي که در او اين دو خصلت باشد: چون مردار متعفن شبش را در خواب به سر برد و روز، بيکار و ولگرد باشد".

بنابراين هر گاه سستي و تنبلي و بي‌حوصلگي، به صورت عادت براي شخص درآيد، حربه‌اي براي سرکوبي موفقيت‌هاي اوست و در مقابل، حرکت و گرمي جان و دل است که منشأ تمام سعادت‌هاست و خير دنيا و آخرت را براي صاحبانش به ارمغان مي‌اورد و کساني هم که در دنيا به مقامات عالي نايل شده‌اند، در اثر همين صفت همت و گرمي روح بوده است.

سستي و تنبلي از عوامل اخلالگر در اعتماد به نفس هستد؛ چنان که در کلام امام صادق(ع)، بي حوصلگي و تنبلي دو کليد هر بدي بيان شده‌اند. آن حضرت فرمودند:

"از بي حوصلگي و تنبلي بپرهيز؛ زيرا اين دو کليد هر بدي هستند. کسي که سستي و کسالت به خرج دهد، حق را ادا نخواهد کرد و کسي که بي‌حوصلگي کند، بر کار حقي صبر و شکيبايي نمي‌کند".[7]

يکي ديگر از راه‌هاي رسيدن به اعتماد به نفس، استقلال فکري و نهراسيدن از شکست‌ها و ناکامي‌هاست. انسان بايد بکوشد استقلال فکري داشته باشد و مشتکلات خويش را خود حل کند و کمتر از کسي کمک بگيرد. البته نکته در خور توجه در اينجا اين است که استقلال فکري در امور زندگي به معناي مشورت نکردن نيست؛ زيرا در آن صورت وي جزء انسان‌هاي خودشيفته مي‌شود.

عدم مشورت انسان را شخصي خودبين و متکبر بار مي‌آورد و آن گاه شخص، شيفته خود مي‌شود و احساس قطب بودن پيدا مي‌کند. اين گونه افراد هستي خود را وقف اين مي‌کنند که قلمرو محدود وجود خود را به صورت مطلق بنگرند.

انسان بايد با ديگران، پدر و مادر، اهل فن، مربي، استاد، دوستان و ... براي حل مشکلات خود مشورت کند و از آنان کمک بگيرد و پس از مشورت وقتي تصميم گرفت، توکّل بر خدا کند و کار را انجام دهد. مشورت امري پسنديده است که مورد تاکيد قرآن مجيد هم است و در سوره "شوري" به آن اشاره شده است. يکي از عوامل پيروزي و موفقيت است. با اين همه، در نهايت، بايد خود شخص مشکل خود را حل کند و منتظر ياري ديگران نباشد.

عدم ترس از ناکامي‌ها

حقيقت اين است که چرخ زندگي همواره مطابق ميل ما نمي‌چرخد و روزگار بر وفق مراد پيش نمي‌رود. امام علي(ع) مي‌فرمايد: "الدَّهرُ يَومان يّومُ لَک و يَومِ عَلَيک. فَان کانَ لَکَ فَلا تَبْطَر و اِن کانَ عَلَيک فلا تَضجَر؛[8] روزگار دو روز است: روزي به سود تو و روزي به زيان توست. اگر به نفع و مطابق ميل تو بود، سرمستي مکن و اگر به ضرر تو بود، دلتنگ و بي‌قرار مباش".

دنيا اين گونه است؛ شکست و پيروزي، سختي و آساني و شادي و غم، همراه هم‌اند. قرآن کريم مي‌فرمايد: )فَانَّ مَعَ العُسرِ يُسْراً، انّ مَعَ العُسْرِ يُسْراً([9] اين دو آيه شريفه به صورت يک قاعده کلي و به عنوان تعليلي بر آيات پيشين سوره انشراح است و به همه انسان‌هاي مؤمن و مخلص و تلاشگر نويد مي‌دهد که هميشه در کنار سختي‌ها، آسان‌ي هاست. حق تعالي نمي‌فرمايد بعد از مشکل، آساني است، بلکه فرموده: )مَعَ العُسرِ يُسْراً ( "همراه با سختي، آساني است". اين نويد و وعده الهي است که به دل، نور و صفا مي‌بخشد و به پيروزي‌ها اميدوار مي‌کند و گرد و غبار نااميدي را از صفحه روح انسان مي‌زدايد. پيامبر اکرم(ص) مي‌فرمايند:

" واعْلَمْ انَّ مَعَ العُسْر يُسراً و انَّ مَعَ الصَّبر النَّصر و انَّ الفَرَجَ مَعَ الکرب[10]؛ بدان که با سختي‌ها آساني است و با صبر، پيروزي و با غم و اندوه، خوشحالي و گشايش است".

صبر و ظفر هر دو دوستان قديمند

بر اثر صبر نوبت ظفر آيد

اين بيت ترجمان فرمايش مولي علي(ع) است که مي‌فرمايند:

"لا يَعدَمُ الصَّبورُ الظَّفَر و اِنْ طالَ بِهِ الزَّمان؛[11] پيروزي از انسان شکيبا و بردبار، جدا نمي‌شود؛ هر چند روزگار به درازا بکشد".

گويند: اديسون براي اختراع برق، هزار آزمايش انجام داد که تنها يکي از آنها به اختراع لامپ برق انجاميد. اما براي او 999 آزمايش ديگر، شکست نبود. او در هر آزمايش مي‌فهميد که اين راه به ايجاد روشنايي با استفاده از برق نمي‌انجامد و همين براي او موفقيت محسوب مي‌شد. براي دستيابي به اعتماد به نفس، نبايد هرگز از شکست‌ها و ناکامي‌ها بهراسيم و بايد باور داشته باشيم که مي‌توانيم شکست‌ها را جبران کنيم و هميشه شعارمان اين باشد که شکست مايه پيروزي است و هر ناکامي، ما را يک قدم به پيروزي نزديک مي‌کند.

تضعيف اعتماد به نفس، ممنوع

يکي از عوامل تضعيف اعتماد به نفس، منفي‌بافي و منفي‌گرايي در امور زندگي و تحصيل است." تمام ما بدون استثنا در مدت زندگي خود در معرض برنامه‌نويسي‌هاي منفي قرار داشته‌ايم. از همان زماني که جوان بوديم، شرطي شديم که بهراسيم، شرطي شديم که بدترين‌ها را انتظار داشته باشيم، شرطي شديم که موفقيت‌هاي خود را کوچک بشماريم و در برابر فريب خوردن، گارد دفاعي داشته باشيم. به عبارت ديگر، عادت کرديم که به مسائل منفي نگاه کنيم. برنامه‌نويسي‌هاي منفي گذشته، مي‌تواند به تصوير بد و احساس عدم امنيت، منجر گردد". [12]

اگر افکار منفي، عادت شوند، واکنش‌هاي منفي جذب مي‌کنند و در نتيجه بر دامنه منفي‌بيني‌ها افزوده مي‌شود . البته پذيرفتنش دشوار است که کسي بخواهد منفي باشد و خصوصيات منفي ديگران را بگيرد. بنابراين تنها راه برخوردار شدن از روابط مثبت، انسان مثبت بودن است.

همه چيز بستگي به ذهن و نگرش ما دارد. ثابت شده است که اگر به ذهن خودمان، مثبت بودن و شاد و موفق بودن را تلقين کنيم، از فرمان ما اطاعت مي‌کنند. انسان با هجده ميليارد سلول مغزي متولد شده که در هر لحظه از حياتش منتظر دستور و راهنمايي است. اگر تصميم بگيرد به آنها دستور مثبت بدهد، از دستور‌هاي او اطاعت خواهند کرد؛ همان طور که از دستور‌هاي منفي او اطاعت مي‌کنند. پس شخص منفي‌نگر مي‌تواند به جاي برنامه‌نويسي منفي، گذشته را با يک برنامه‌نويسي مثبت، تغيير دهد.

توصيه‌ها براي تقويت اراده

1. موفقيت‌هاي روزانه خود را ـ هر چند کوچک و کم اهميّت ـ يادداشت و علل آن را بررسي کنيد و به دنبال موفقيت‌هاي بزرگ‌تر باشيد.

2. پس از کسب موفقيت‌ها، هيچ گاه منتظر تأييد ديگران نباشيد.

3. سعي کنيد استقلال فکري داشته باشيد[13]. و مشکلات خود را، خودتان حل کنيد و کمتر از ديگران کمک بگيريد.

4. همواره سعي کنيد با خواسته‌هاي نفساني و عادات بد و ناپسند مبارزه کنيد، مثل تنبلي، بي‌حوصلگي، راحت طلبي و ...؛ زيرا کسي که قوي و با اراده و از اعتماد به نفس برخوردار است، بر هواي نفس خو چيره مي‌شود. يکي از کلمات گهربار رسول الله(ص) اين است که فرمود:"الشَّديدُ من غلب نفسه".[14] روان‌شناس معروفي مي‌گويد: يک نه گفتن به عادت بد، موجب مي‌شود شخص براي مدتي تجديد قوا کند و بدين ترتيب، ضعف اراده خود را به تدريج برطرف سازد".[15]

5. همواره داشتن اراده قوي و اعتماد به نفس لازم را به خود تلقين کنيد. براي مثال، بگوييد:" من مي‌توانم. من بر مشکلات پيروز مي‌شوم. من در امتحان آخر ترم سال تحصيلي قبول مي‌شوم. من اراده و اعتماد به نفس قوي و پولادين دارم". بايد سعي شود از منفي‌نگري و منفي‌بافي، دوري شود و با نگرش مثبت به مسائل در کسب موفقيت کوشيد. ناپلئون مي‌گويد:" بايد کلمه "نمي‌شود" از قاموس زندگي و از لغت محو شود". او از شنيدن واژه‌هاي "نمي‌شود"، "نمي‌دانم"، "نمي‌توانم"، ناراحت و دلتنگ مي‌شد و مي‌گفت:"بخواه، مي‌شود".[16]

6. نهراسيدن از شکست و ناکامي‌ها؛ چرا که شکست و ناکامي خود گامي به سوي پيروزي ماست.

7. توصيه بسيار مهمي که انسان بايد نصب العين خود قرار دهد، توکل به خداست، ضمن اينکه در راه رسيدن به کمالات، بايد از تحصيل اسباب و موجبات آن هم غافل نشويم ( او مسبب الاسباب است.)

8. دقايقي و لحظاتي از روز البته در وقت معيني مثل صبح‌ها را به ورزش و نرمش اختصاص دهيد؛ چون ورزش (البته در يک رشته، بهتر است)، موجب تقويت اراده و دستيابي به اعتماد به نفس مي‌شود.

9. پايبندي به انجام تکاليف و وظايف شرعي و ديني. همواره سعي کنيد نماز خود را اول وقت بخوانيد؛ زيرا تکاليف و عباداتي چون نماز و روزه، حج و ... هر کدام به نوعي تمرين و تقويت اراده و اعتماد به نفس به شمار مي‌رود. براي مثال، کسي که روزه مي‌گيرد، در واقع با هوس‌هايش به مبارزه بر‌مي‌خيزد و پر واضح است که دست رد زدن بر هوا و هوس‌هاي فريبنده، به استواري ايمان و تقويت اراده مي‌انجامد.

10. همواره سعي کنيد توجه خود را به يک کار معطوف داريد و آن را در زمان مشخصي انجام دهيد و در يک زمان فکر خود را مشغول چند کار نکنيد؛ مثلاً مطالعه همراه با تماشاي فيلم و تلويزيون نباشد.

11. در تصميم‌گيري‌ها، سرعت عمل داشته باشيد و امروز و فردا نکنيد؛ البته عجولانه نيز تصميم نگيريد( با مشورت و بررسي جوانب کار).

12. کارها را به طور کامل انجام دهيد و از نيمه کاري و سر هم‌بندي اجتناب بورزيد.

13. سعي کنيد چيزي را که نمي‌دانيد، خيلي راحت بگوييد: "نمي‌دانم"؛ چون گفته‌اند: "لا ادري نصف العلم؛ نمي‌دانم، نيمي از دانستن است".

14. اين باور را به خود القا کنيد که خصوصيات اخلاقي، داشتن استعداد، هميشه ارثي نيست و با کوشش مي‌توان همه آنها را به دست آورد.

15. در انتخاب مدل و رنگ لباس، وسايل زندگي و تحصيل، آرايش سر و صورت و ظاهر و .... هرگز به روز توجه نکنيد و مقلد ديگران نباشيد.[17]


پي نوشتها:

[1] . فرهنگ معين، ج 3، ص 302.

[2] . نهج البلاغه، کلمات قصار.

[3] . اصول کافي، ج 2، ص460.

[4] . روانشناسي شخصيت، درس کارشناسي ارشد دانشگاه تهران.

[5] . نهج البلاغه، ترجمه دشتي، حکمت310، ص702.

[6] . سفينة البحار.

[7] . وسائل الشيعه، ج 12، ص 39.

[8] . بحارالانوار ، ج 78، ص 20.

[9] . انشراح / 5 و 6.

[10] . تفسير نورالثقلين، ص 604، ح 11.

[11] . نهج البلاغه فيض الاسلام، ص 163.

[12] . شارين کمال الدين، معجزه باور، ترجمه مهدي قراجه داغي، نشر اوحدي، ص48 - 49.

[13] . وسائل الشيعه، ج 11، ص 123.

[14] . همان.

[15] . گفتار ويليام جميز، روانشناس و فيلسوف، راز کاميابي مردان بزرگ، جعفر سبحاني، ص149.

[16] . همان، ص 99

[17] . مدگرايي نوعي خودباختگي و بي‌هويتي است که مهاجمان فرهنگي سعي در اشاعه آن در ميان جوانان مسلمان دارند. مدگرايي باعث مي‌شود جوان از درون تهي شود و توانايي‌هاي اصيل خود را به فراموشي بسپارد و براي جبران کمبود و ضعف‌هاي رواني به رنگ ديگران در آيد.



تاريخ : ۱۴۰۴/۱۰/۱۷ | ۲:۲ ب.ظ | نویسنده : عسکری اسلامپور کریمی |
<< مطالب جدیدتر         مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By Slide Skin:.